بابا

بالاخره پسرمون یاد گرفت بگه بابا. اينقدر هم قشنگ ميگه که نگو منم از غياب بابايی استفاده (ببخشيد سو استفاده!) ميکنم هر از گاهی که داره می گه بابا بابا بهش ميگم رايان بگو ماما ولی اون با يک لبخند دوباره ميگه بابا!! 01.gif

آخر اين هفته عید پاکه (Easter Holiday) و فردا اينجا تعطيه. هر چی به این بابایی گفتم پا شو Long Weekend بيا گفت آخه خيلی سخته واسه ۲-۳ روز بيام و... منم هم ديدم راست ميگه ديگه زياد اصرار نکردم ولی خوب خيلی دلم می خواست این چند روز تعطیلی پیشمون باشه واسه همين هم وقتی دوباره بابايی زنگ زد گوشی رو دادم دست رايان يک چند تا  الو بابا  الو بابا واسش کردن همانا و همون شب بليط گرفتن بابايی هم همان!!! 03.gif04.gif

کيف می کنم وقتی میبینم کیانا و رایان دنبال هم می دون و قایم موشک بازی می کنن و صدای غش غش خندشون بلند میشه. از وقتی رایان کمی بزرگ تر شده و به قول معروف داخل آدمها شده کیانا بیشتر تحویلش میگیره و باهاش بازی میکنه البته بماند که هر از گاهی هم زیادی می چلونتش و جیغشو در می آره!

چند شب پیش کیانا نصف شب بیدار شد مثل اینکه خواب بد دیده بود بهش گفتم بیاد پیش من بخوابه ساعت حدود ۵ صبح با گریه رایان پاشدم بغلش کردم و اونم آوردم پیش خودم خوابوندم هوا هنوز تاریک بود حالا رایان تو خواب و بیداری و تو اون تاریکی چطوری کیانا رو دید نمیدونم!  چنان ذوقی کرد که نگو همین طور پشت سر هم می گفت اِ یایا... اِ یایا... آخر کیانا رو بیدار کرد اونم که دید برادرش داره براش ابراز احساسات می کنه شروع کرد به قربون صدقه رفتنش خلاصه دیدم هوا پسه داره کله سحر خواب از سرشون می پره و با یک بدبختی دوباره خوابوندمشون 01.gif  

رایان یاد گرقته فوت میکنه همچین لباشو هم قولوه میکنه که نگو 10.gif...بعد از تلفن یا به قول خودش الو (که البته هنوز براش  No. 1)  تا چشمش به شمع می آفته شروع می کنه اِ اِ اِ و می خواد فوت کنه به ۱ بار و ۲ بار و ۱۰ بار هم که راضی نیست و همیشه اخر داستان با قایم کردن شمع و گریه رایان تمام میشه! مجبور شدم هر چی شمع تو خونه هست قایم کنم!!
تازگی خیلی جیغ می زنه ماشااله صداش هم مثل مامان باباش بلنده (بلندگو)!   30.gif  می خواد حرف بزنه نمی تونه و هر چی که می خواد جیغ می زنه اونم از اون جیغ های بنفش خدا کنه زودتر به حرف بیافته و این جیغ زدن ها از سرش بی افته خیلی مرحله سختیه.

اخیرا هر چی بهش می گم متوجه می شه و اون کار رو انجام می ده ...بهش می گه رایان برو ماشینتو بیار ... بدو بدو میره تو اتاقش و ماشین رو می آره
من: رایان بیا غذا تو بدم
-سریع می ره می ایسته کنار صندلی غذاش و شروع می کنه... به به ... به به
من: رایان بریم بیرون
-میره طرف در و دَ دَ ...دَ دَ... دَ دَ
من: رایان بریم حموم
رایان: آب ..آب ...آب

خلاصه Listening اش حرف نداره باید رو Speaking کار شه :)

شروع کرده اعضای بدنشو می شناسه دست پا دماغ را فعلا یاد گرفته و ازش می پرسیم
-رایان دستت کو؟ پات کو؟ و... اونم نشون می ده 10.gif

یک چیز باحال دیگه هم که یاد گرفته صدا هاپو  آخه عاشق سگه اینجا که ماشااله تعدادشون از آدم ها بیشتره!
رایان هاپو چی می گه؟
رایان : هو... هو 10.gif (با لب غنچه)

حتما در پست بعدی چند تا عکس از بچه ها می گذارم...

 

/ 7 نظر / 7 بازدید
dorna

قربون اون حرف زدنش ميبينی بچه ها چطور قلق بابا مامانه دستشونه.نميدونم چه قدرتی همم هست که نه مامانه داره و نه باباهه خلاصه که حرفشون حسابی خريدار داره

نسترن

دقيقا من و باران هم سر ماما و بابا گفتن با هم کل داريم.من می گم بگو ماما اونم که با يک خنده ی شيطنت اميز می گه بابا.حتما عکس بزار من دوست دارم.

مامان فرين

عزيزم.از وقتی مامان شدم احساسات شيرين مادرانه رو خوب درک ميکنم..........خيلی زيباست لحظه به لحظه يادگيريهاشون.فرين ما هم ماما و بابا و ممه رو ميگه........خيلی غريبی ميکنه و فقط بغل من و باباش ميره.نميدونم همه بچه های خارج از ايران اينطورين يا بعضيهاشون.

Maamaanesh-Ina

آخ جونم که اينها شدن حالا همبازی همديگه... منم منتظر چنين لحظاتی هستم (البته دلم نميخواد بخاطر اين موضوع زمان زودتر بگذره... فقط دوست دارم اين روزا هم به موقعش و بخوبی و خوشی برسن) نوشا یه مدت به بابایی اش میگفت مامان!!!‌ البته فکر کنم چون اسمش هم بر همین وزنه به اشتباه میفتاد!

نسترن

ما منتظر عکس ها هستيما فراموش نشه هردوشون رو هم از طرف خاله نسترن ببوس

مامان تینا و سینا

سلام بابا چه عجب بالاخره آپ کردين . وای نميدونی چه کيفی کردم اين پستت رو خوندم . بيصبرانه منتظر پست بعديت ميمونم . منو بيخبر نذاری ها . بچه های گلتون رو ببوسين .