Thunder Bay

چند وقت پیش فرصتی پیش آمد که برای چند روزی بریم Thunder Bay. يک از شهرهای شمالی استان انتاريو که بيشتر ساکنانش رو نژاد سرخت پوست ها تشکيل ميدن.

آخرين باری که رايان سوار هواپيما شده بود حدود ۱ سال و نيمش بود که خوب چيزی يادش نبود کلی برای اين سفر هيجان داشت اگه بدونين تو فرودگاه از پشت شيشه که هواپيماهای بزرگ رو ديد چه ذوقی کرد مرده بوديم از خنده از دستش 01.gif همين طور يک بند ميگفت ميرم هواپيما؟؟ ميريم توش؟ هواپيما ميره بالا؟؟ بعد از سوار شدن هم با ژست کامل کمربندش رو بسته بود و قيافش موقع بلند شدن هواپيما از هيجان ديدنی بود01.gif و البته بماند که توی اين ۱.۵ ساعت ناقابل چه بروزمون آورد مگه يک دقيقه رو صندليش بند ميشد همش ميخواست اون وسط راه بره حالا توی اون يک وجب جا مهماندار ها ميخوان پذيرايی هم بکنن... خلاصه که من و بابايی به اين نتيجه رسيديم که فعلا ايران رفتن با با رايان امريست غير ممکن (البته بگم که ما فعلا تصميم به سفر هم نداشتيم فقط جهت توجيه کردن خودمون به اين نتيجه رسيديم!!10.gif)

کلا شهر آروم و ساکتی بود با مناظر فوق العاده  قشنگ... يکی از جاهای خيلی ديدنی که رفتيم Fort William Historical Park بود يک دهکده وسط جنگل مال ۲۰۰ سال پيش که با همون استايل نگهش داشتن و همه توش به همون شکل ۲۰۰ سال پيش لباس پوشيدن و نقش بازی میکن . خيلی جالب بود مثلا توی نانواييش (Bakery) توی همون تنورهای هيزمی نان میپختن توی آشپزخونه اش با همون اجاق های قديمه غذا درست ميکردن و... اون دختر خانمی که بهمون تور ميداد از کيانا پرسيد چند سالته کيانا گفت نزديک ۱۰ سال گفت اين جا دخترها ۱۲ سالگی شوهر ميکنن پس ديگه چيزی به ازدواجت نمونده منو کيانا خنديديم يک دفعه خيلی جدی برگشت گفت وا چرا ميخندين؟ منم ۱۲ سالم بود شوهر کردم01.gif جالبيش اين بود که همشون کلی هنرپيشه بودن و واقعا وانمود ميکردن که جز سکنه اونجا هستن و دارن تو اون زمان زندگی میکنن مثلا وقتی از کنار هم رد ميشده خيلی عادی سلام احوال پرسی ميکردن و در مورد اتفاق های روز ده با هم صحبت ميکردن يک جا رفتيم که فروشگاه اون دهکده بود و يک لباس هم تن کيانا کردن که بخره توی صحبت ها فهميديم عروسی فروشنده اس و تا حالا عروس رو هم نديده تازه ما و تور ليدرمون رو هم برای عروسی دعوت کرد 03.gif  

يک جا هم بود که چادر های سرخ پوست ها رو بود و آتيش روشن کرده بودن همين طور طرز درست کردن چادر ها و کنو (قايق هاشون) که به خصوص برای کيانا خيلی جالب بود... کنو سواری هم رفتيم ۱۰ نفر توی قايق بوديم که بايد پارو ميزديم که بنده از اول تا آخر فقط سفت رايان رو چسبيده بودم که از جاش پا نشه يک دفعه قايق چپه بشه!!!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

روزهای اول که رایان رو میگذاشتم دی کر چنان گریه ای میکرد که پیش خودم میگفتم یعنی ممکنه یه روزی عادت کنه؟ به تدریج بهتر شد ولی باز هم صبح ها که میذاشتمش گریه میکرد... خدا رو شکر الان یک هفته ۱۰ روزی میشه که اینقدر صبح ها قشنگ باهام خداحافظی میکنه که میخوام بچلونمش06.gif

رایان: مامی تو بلو سله کال ... من می لم بچه ها بازی. خوب؟ زود بیا! .... بااااااای مامی27.gif

من:08.gif 06.gif 08.gif... و دیگه با خیال راحت میام سرکار...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

اين روزها حال و هوای خونمون با آمدن مامان جون باباجون حسابی عوض شده و داریم در کنارشون کیف میکنیم اینقده سوغاتی گیرمون آمده که نگو... اعم از خوردنی پوشیدنی تزئینی ... حالا انشالا میام مفصل مینویسم....

/ 9 نظر / 12 بازدید
مامان آيسان و آيلين

اولا چشمات روشن. خوراکی ها هم نوش جونت. خوب شد از اين سفر نوشتی .باشه تو برنامه که يکی دو سال ديگه برم. فعلا که با اين فينقیلی که من دارم هيچ جا مثل خونه بهم نميچسيه. فقط يه چيز ديگه برای عروسی کيانا که ايشاالله دو سال ديگه هست من و يادت نره دعوت کنی ها

دل‌نبشته‌ها

چشمت روشن مامان کيانا جون.انشالله هميشه در کنار خانواده شاد باشی.خوش بگذره.کيانا و رايان عزيزو ببوس.

parastoo

cheshmet roshan nahal joon va khoda ro shokr ke safar behetoon khosh gozashte.bachehaye goleto beboos az tarafe man

پری دريائی

چشمات روشن عزيزم. خيلی خوشحالم که بهتون خوش ميگذره . مامان جون و باباجونتون هم که کلی با نوه هاشون کيف ميکنن . من تاحالا تعريف تاندر بی روهم نشنيده بودم. مرسی از اطلاعاتت . امسال که گذشت فکر نکنم ديگه بيايم اونطرفها اما بعد از عيد حتما يه سری به دوتا ايالت اونتاريو و کبک ميزنيم. ايشالا جور بشه همگی دور هم جمع بشيم . عکسهای پست قبليتم تازه ديدم. حق داری هی بچلونيشون. روز به روز شيرينتر و خوردنيتر ميشن. اينم واسه اون دوتا بچه قشنگ و مامان قشنگترشون

مامان مهسا

ایشالا که همیشه همینطوری بهتون خوش بگذره. من هم از موقعی که شروع به سرکار رفتن کردم، مهسا همش صبحها گریه میکرد و من هم توی اداره غصه می خوردم. اما حالا خیلی بهتر شده و فقط یه کم اولش از من سخت جدا می شه و بغل پرستارش می ره. البته مهسا 1 سال و 4 ماهش بود که من اومدم سرکار

MaamaaneshoonIna

سلام!!! <لانگ تايم نو سی!> من همش داشتم ".com" اين لينک رو چک ميکردم نگو ".ir" شده! به سلامتی رايان رو کدوم مهد گذاشتی بالاخره؟ اين جايی رو هم که نوشتی خيلی دلم ميخواد برم ببينم. عجب جالبه.... چه جاهای خوبی کسق ميکنين. ايول!

نگين مامان ايليا

ای جونم...سلام خانومی...خوشحالم که سفر خوش گذشته.. بچه ها رو از طرف من ببوس...

نازنين

همه شتقصير اين بلاگرده كه من كلي عقب بودم سلام . . چشمتون روشن كه مامان جون و بابا جون پيشتون هستند . بهتون خوش بگذره . چقدر جائي كه گفتي جالب بود . ديگه اينكه ميفهمم وقتي بچه ها سرحال ميرن سركار آدم چقدر انرژي خوبي داره براي كاركردن . گلهاي قشنگتو ببوس

رامونا خانوم

هميشه به گردش. شما اونور آبی ها هم همه ش دل ما رو با اين گردشها و پيک نيک هاتون آب می کنين ها! بچه ها رو ببوس.