ماموريت کاری

هفته آينده از طرف شرکت باید برم امریکا... با اینکه میدونم بابایی بهتر از خودم از بچه ها نگهداری میکنه و به قول معروف خوب قلق شونو بلده ولی باز هم دست خودم نیست و دلم شور میزنه... شب میتونه به موقع بخوابونتشون... یک وقت صبح دیرشون نشه یعنی میتونه غذاشونو مثل خودم براشون آماده کنه و بده ببرن؟؟ ... و هزار تا فکر مسخره دیگه!! از اینا گذشته من تا حالا حتی ۱ روز هم از بچه ها دور نبودم حالا با ۱ هفته دوری میخوام چیکار کنم نمیدونم 02.gif17.gif

هفته پیش باز هم یکی از بچه ها رو رو لی آف کردن! حالا دیروز صبح ریسم بهم زنگ زد که میتونی یک دقیقه بیایی کارت دارم تا رفتم بهم گفت میشه در رو ببندی فکر کنم به وضوح یک دفعه رنگم پرید!!!!26.gif چون بلافاصله متوجه اشتباهم شد و گفت نگران نباش خبر خوب برات دارم... اینو که گفت یک دفعه یک نفس راحت کشیدم و با خنده بهش گفتم وااااااای خدا رو شکر خیلیییییی ترسیدم... دیگه تا چند دقیقه داشتیم دوتایی فقط میخندیدیم 18.gif بعد هم کمی از کارم تعریف کرد و بهم گفت که اضافه حقوق گرفتم و این حرفا و خلاصه داستان به خیر و خوشی تموم شد ... ولی الانم یادم میافته از تصور قیافه خودم در اون لحظه خنده ام میگیره 01.gif
 
ديگه اينکه مامانم هم پریروز برای ۲-۳ ماهی رفت ایران و خیلی جاش خالیه ولی خوشحالم که اونجا کلی بهش خوش میگذره و از سرمای اينجا هم راحته!

اين فسقل ما هم زبونی در آورده که بيا و ببين گاهی فعل هايی بکار ميبره يا جمله هايی ميگه که دهنمون باز ميمونه... وای کلی حرف ازش داشتم بنويسم ها ولی الان هيچی تو ذهنم نيست34.gif  دوباره دو روزه سرما خورده ابريزش بينی و سرفه کلی سر دوا دادن بهش دردسر داريم صبح با کلی بدبختی يکی دست و پاش رو گرفته يکی دهنشو و با سرنگ شربت سرماخوردگی رو ريختيم تو حلقش آخر سر هم اينقدر کولی بازی در آورد و گريه کرد که همه رو بالا آورد مجبور شدم تمام لباسشو عوض کنم و دوباره با هزار بدبختی با بابايی هر جور بود شربته رو بهش داديم... درست لحظه اخر که داريم از خونه ميآييم بيرون ديدم يک ماژيک نميدونم از کجا پيدا کرده و تمام صورت و لب و گوش و لباس و خلاصه همه جونش رو ماژيکی کرده 30.gif ديگه اصلا حوصله نداشتم باز لباساشو عوض کنم فقط دست و صورتشو شستم و کمی کمرنگ تر شد!! خدا به بابايی صبر بده هفته ديگه دست تنها با اين وروجک!! 03.gif   

/ 25 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ثمين

وای نهال جونم نميدونی چقدر دلم واسه تو واين پسرنازو دختر خانمت تنگ شده بود ! گرچه يه مدته برات ننوشتم ولی وبلاگت رو ميخوندم ...والانم خيلی خوشحالم که رئيست ازت راضی بوده ... ماموريتم ان شالا به زودی وبه خوبی تموم ميشه وبرميگردی پيش اين فرشته های خوشگلت !..حس مادريه و نميشه کاريش کرد .... باورکن هم خودت رو وهم بچه های نازت رو خيلی دوست دارم ..ازين ببعدم حتما هميشه ميام ويه ردی ازاومدنم ميذارم (البته بااجازه شما)

شهرزاد مامان حسين

آخی ماماني. حق اری. مامانيم و نگران بچه ها. طاقت دوری شون رو هم نداريم. اما ماموريت رفتن و اضافه حقوق گرفتنت رو خيلی خيلی تبريک می گم. رايان جون و کيانا جون رو خيلی ببوس. خوش بگذره. کاش يه ماموريت هم بخوره بيای ايران.

شبنم

خدا رو شکر که قضيه به خوبی و خوشی گذشت و تازه اضافه حقوق هم گرفتی ... آخ حالت رو ميفهمم که چجوری نگران فسقليايی . نگران نباش ميگذره. اينم يه تجربه است ...شاد باشی ...شبنم

امير حسين

سلام ... مامانی مطمئن باش بابايی از عهدشون بر مياد.. شما با خيال راحت برو به سلامت

..دريا

اميدوارم به سلامتی بريد و برگرديد وا از مامان ادم مطمئن ترم مگه هست که نگرانی دوس داشتی بيا پيشم

مامان تینا و سينا

ميدونم چقدر سخته . البته من تابحال نشده که از بچه هام دور باشم ولی خوب تصورش هم برام مشکله .من مطمئنم که بابائی بخوبی از عهده اين کار بر مياد . منم از تصور قيافه ات تو اون حال خنده ام گرفت ايشالله به سلامتی بری و برگردی

نازنين

اضافه حقوقت مبارك باشه . در ضمن نگران بچه ها هم نباش مطمئنم وقتي ما ها نباشيم پدر ها به خوبي از همه اين كارا برميان البته اينكه دوري ازشون سخته خوب باهات موافقم

ندا

سلام. من يک خواهشی داشتم. شما گفته بودين که فيلم اشک ها و لبخند ها رو ديدين و تا حدی حفظين. ممکنه خلاصه فيلم با چند ديالوگ جالبش رو واسم بنويسين؟ واسه يه مقاله میخوام. ممنون .شاد باشيد