سالگرد عروسی... خواب رایان

  

١۴ سال پیش در چنین روزهایی من و بابایی ما شدیم... به همین بهانه هر سه روز ویکند رو به نوعی جشن گرفتیم و با یادآوری اون روزها خاطره عروسی رو مزه مزه کردیم. بابایی جون مرسی از همه چیقلب آی لاوووووووو یو یک عالمه ماچچشمک 

 دیروز کلی باغبونی کردم و خسته شدم ولی خستگی لذت بخش... اینقدر باغچه جلوی خونمون بعد از کاشتن گلها و چیندن اون سنگ های تزیینی قشنگ شد که کلی کیفور شدملبخند

بیشتر از یکماه میشه که دیگه رایان تو اتاق خودش میخوابه ... تروخدا نپرسین پس تا حالا کجا میخوابید که شرمندهخجالت این یکی بچمون نمیدونم چرا کمی لوس شده!!!... خلاصه همون شب اول دوم از ترس جا زدن در این تغییر بزرگ اون تخت کوچکش رو که توی اتاق ما بود به زیر زمین بردیم که دیگه راه برگشت نباشه! بعدش هم که کارمون در آمده اساسی هر شب من یا بابایی باید پایین تختش بخوابیم تا شازده خوابش ببره که معمولا هم کلی طول میکشه همین شد که هر شب این وظیفه خطیر رو من به بابایی و بایایی به من پاس میداد بعد قرار گذاشتیم هر کس رایان رو میخواد بخوابونه میتونه لپ تاپ رو با خودش ببره تو اتاق که اونجا حوصلش سر نره این دفعه برعکس شد بابایی به عشق روزنامه خوندن و من به عشق وبلاگ خونی... بابایی من رایان رو میخوابونم... من: نه امروز نوبت منه من میخوابونم!!!! ولی از شوخی گذشته خواب رایان واقعا معضلی شده با اینکه از وقتی هوا خوب شده توی دیکر هر روز میبرنشون زمین بازی و کلی ورجه ورجه میکنه عصرها هم که میآد خونه با کیانا کلی جلوی خونه دوچرخه بازی و بدو بدو میکنن و قاعدتا باید حسابی خسته بشه ولی شب اصلا خوابش نمیاد ساعت ۱۰-۱۱ چنان سرحاله که خدا میدونه ...دیشب اول من رفتم پیشش خوابیدم بعد از ۱ ساعت گیو آپ کردم چون اصلا خواب تو چشمش نبود و حسابی هایپر بود بعد  بابایی رفت اونم از پسش برنیومد آخر سر گذاشتیمش تو تختش بخوابه شاید به اندازه ۱ ساعت داشت گریه میکرد و ما رو صدا میکرد تا دیگه حدود فکر کنم ۱۲ یا شاید دیرتر بود که خوابش برد... حالا امروز صبح با مربیش صحبت کردم و ازش خواستم (یعنی التماس کردم!!) که سر جدتون این بچه رو ظهر نخوابونین تا ببینیم چی میشه.

 

/ 23 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان کیانا و رایان

ثمین جون خیلی از کامنتت خوشحال شدم انشالا که بزودی زود برگردی. مرجان جون ممنون از تبریکت عزیزم... خوش به حالت که پسرت سر موقع میخوابه نعمت بزرگیه... البته رایان هم قبلا زیاد دیر نمیخوابید ولی هر چی بزرگ تر میشه خوابش کم میشه. فکر کنم اگه توی دیکر نپ نگیره برنامه اش درست شه به هر حال از سپتامبر که بره JK دیگه نمیتونه ظهر بخوابه.

نازخاتون

مبارک باشه عزیزم ! هم سالگردتون هم به هم رسیدنتون تو تخت [نیشخند]

قله نشین

سلام سلام سلام قله نشین برگزار میکند : " ختم قرآن ویژه شهادت دخت نبی (18خرداد ماه 1387) " التماس دعا http://bluemountain.blogfa.com/

شهین مامان نوید

سلام خانومی مبارک باشه اشالله همیشه خوش و سبز باشین دیگه به ما سر نمیزنید منتظرتونیم با آپ جدید تولد[بغل][لبخند]

پی براه

مبارک باشه عزیزم امیدوارم یک جشن بزرگ واسه 50 بگیرین ما را هم دعوت کنین[زبان][ماچ]

مامان فرین

اولن 14 سالگیتون مبارک خانومی............دومن که درست میشه اولش کمی سخته.البته اشکال از خودتونه باید زودتر شروع میکردین.فرین رو من از 7 ماهگی جدا کردم و حالا گاهی وقتی میگم بیا بیش ما بخواب میگه نه میخوام تو اتاق خودم بخوابم..............صبور باش حتمن درست میشه.اگر ظهر نخوابه بهتره ولی خواب ظهر هم نعمتیه واسه بچه.............شاد باشی عزیزم.دختر خانمی رو ببوس.

ترانه

سلام عزیزم مرسی که بهم سرزدی. سالگرد ازدواجتو تبریگ میگم و امیدوارم سالهای سال درکنار بابایی[لبخند] و بچه های گلت شاد و خوشبخت زندگی کنی. مرسی که جای من رو توی تیم هورتونز خالی می کنی.[لبخند]

یه مامان(مریم)

سالگرد عروسیتون مبارک من میگم شاید رایان جون از خستگی زیاده که خوابش نمیبره قبل از خواب یه لیوان شیر بدین بخوره ایشالله که خو ب بخوابه[قلب][قلب]

بنفشه

نهال جون.. سالگرد ازدواجتون مبارک.. ما هم امسال ششمیش رو جشن میگیریم. به همه سلام برسون.. راستی بابا شما ها نمیخواین یه سر بیاین اینورا؟ برای استمپید بیاین دیگه..

مامان نازنین

با یه عالمه تاخیر سالگرد ازدواجتون مبارک باشه . انشاا... صدمین سالگرد یکی شدنتون رو جشن بگیرید اونم باعشقی هزاران برابر بیشتر [بغل][ماچ][ماچ][ماچ]