رايان در ۱ سال و هفت ماهگی

این فسقلی اینقدر بامزه شده که بعضی وقتها فکر میکنم میتونم درسته بخورمش 06.gif به خصوص موهاشم که کوتاه میکنه صورتش گردتر و توپول تر و خوردنی تر میشه 08.gif
عاشق مرسی گفتنش ام هر چی دستش بدیم بلافاصله میگه دَسی... ماچ فرستادنش رو هم که دیگه نگو یک ماچ صدادار آبدار میفرسته که میخوام غش کنم 11.gif

اصطلاح از دیوار راست میره بالا به معنای واقعی در موردش صدق میکنه اون روز تا من بیام یک چیزی از یخچال بردارم برگشتم میبینم بالای میز ناهاخوری ه 13.gif یاد گرفته از صندلی بره بالا و بعدش هم میز و... یک روز دیگه هم رفتم تو اتاق دیدم رفته بالای میز کامپیوتر و همچین خونسرد نشسته رو Printer که انگار روی نیمکت پارک نشسته!!! 01.gif

خواهرم از من ۱۰ سال کوچیک تره یادمه بچه که بودم اتاقم پر از عروسک و باربی بود که همیشه همه رو مرتب میچیدم و خیلی هم روی وسائلم حساس بودم. اون موقع خواهرم ۱-۲ سالش بود و من تو اتاقم راش نمیدادم اگه یک وقت حواسم نبود و در اتاق باز میموند مثل جت خودش رو میرسوند و..... از اونجایی که میگن تاریخ تکرار میشه حالا شده حکایت این خواهر و برادر!! کیانا همش مراقبه رایان نره تو اتاقش و وسائلشو بریزه به هم ولی رایان هم بیکار نمیشینه در یک لحظه غفلت کیانا شبیخون میزنه به اتاقش و در عرض چند ثانیه اونجا رو با خاک یکسان میکنه منم این وسط کارم شده میانجیگری و دلداری خواهر بزرگتر ... 23.gif  

آخر هفته ای که گذشت بالاخره استخر بچه ها رو افتتاح کردیم البته سایزش بیشتر به رایان میخوره تا کیانا ولی خوب وقتی اینجا هوا میزنه بالای ۳۰ درجه کیانا که هیچی منم دلم میخواد بپرم اون تو 10.gif  یک روز هم بردمشون پارک آبی و تا تونستن بازی کردن و بهشون خوش گذشت. 

اون روز در حالی که توی خونه دنبال بابایی میگشت میگفت بابا تُجا دَسی؟ (بابا کجا هستی؟ ) منو بگی 13.gif 13.gifرایان و جمله سه کلمه ای!! 31.gif وقتی داشتم برای بابایی مامانم و دایی رضا تعریف میکردم همشون بهم خندیدن و باور نکردن رضا گفت خیالاتی شدی لابد مثلا گفته دَدَ و تو ایجوری برداشت کردی! تا بالاخره یک موقع که رایان سرحال بود دوباره این جمله رو تکرار کرد و آبرو مامانشو خرید 21.gif

مدتیه که هر شب برنامه پیاده روی مون به راهه رایان تو کالسکه و کیانا هم با اسکیت یا اسکوتر همراهیمون میکنه. در درجه اول یکم ناپرهیزی میکنیم و ورزش میکنیم از هوای خوب تابستون های کوتاه اینجا استفاده میکنیم و در ضمن سعی میکنیم رایان رو هم بخوابونیم که البته ۹۹٪ درصد مواقع این وروجک چنان محو آدمهای توی خیابون ماشین ها و هاپو و نی نی ها میشه که سرحال تر از قبل برمیگرده خونه اون وقت ما میمونیم و پروژه خوابوندن این آقا!!! یک پوستی ازمون میکنه که بیا و ببین که در واقع اثرات همون مسافرت های اخیره که مونده هر شب میخوام بیام آپ کنم ولی بعد از ۱-۲ ساعت کلنجار رفتن با این فسقل خسته و عصبی حال هیچ کاری ندارم... البته بماند صبح که سرحال بيدار میشه و خودشو واسه مامان باباش لوس میکنه و شیرین زبونی میکنه همه چی یادم میره و دوباره میخوام بخورمش 11.gif 08.gif 21.gif

 

/ 25 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرزاد، مامان حسين

چرا دير به دير اپ می کنی. يک کم بيا از کارای بچه هات و شيرين زبونيهاشون بنويس و عکساشونو بذار. کيانا جون چطوره؟ رايان خوردنی ت خوبه؟

نسترن

سلام ممنون که روزم و بهم تبریک گفتی گل گلدونات چطورن؟ببوسشون.خوشحال می شم وقتی می بینم این همه از هم دوریم ولی با هم صمیمی.

بهار

سلام ممنون از حضورتون در وبلاگم و اينکه منو لنک کرديد، من هم با اجازتون شما رو لیک کردم. امیدورام بتونیم از نظرات همدیگه استفاده مفیدی داشته باشیم...

صبا

آی من فدای اين فسقل بشم کيانا نازم رو ببوسيد عکساشون کو؟

درنا

آگه ما دلمون واسه رايان تنگ شده باشه بايد کيو ببينيم اونوقت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درنا

در مورد عکسها گفتن مجانيه يعنی يه هديه هست از طرف بيمارستان من اگه کسی اومد پول بگيره ميگم عکسها رو نميخوام اصلا مال خودتون به من اول گفتيد مجانی

صبا

سلام عزيزم ممنونم من آپ کردم اما شما نکردين؟

شهرزاد، مامان حسين

سلام مامانی. حق با توئه. من يه کاغذ و خودکار روی ميز کار٬ يه کاغذ و خودکار توی کيفم و يه کاغذ و خودکار توی داشبورد ماشين و ... دارم که هر حرف بامزه ای که حسين می زنه بلافاصله ياداشت می کنم و بعد سر فرصت توی دفتر خاطراتش می نويسم. کار وقت گيريه اما من اين کارو دوست دارم. کيانا جون و رايان جونو ببوس. راستی من امروز به روز می کنم. با بچه ها يه سر تشريف بيارين اينورا.