کيانا و رايان

پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦
Thunder Bay

چند وقت پیش فرصتی پیش آمد که برای چند روزی بریم Thunder Bay. يک از شهرهای شمالی استان انتاريو که بيشتر ساکنانش رو نژاد سرخت پوست ها تشکيل ميدن.

آخرين باری که رايان سوار هواپيما شده بود حدود ۱ سال و نيمش بود که خوب چيزی يادش نبود کلی برای اين سفر هيجان داشت اگه بدونين تو فرودگاه از پشت شيشه که هواپيماهای بزرگ رو ديد چه ذوقی کرد مرده بوديم از خنده از دستش  همين طور يک بند ميگفت ميرم هواپيما؟؟ ميريم توش؟ هواپيما ميره بالا؟؟ بعد از سوار شدن هم با ژست کامل کمربندش رو بسته بود و قيافش موقع بلند شدن هواپيما از هيجان ديدنی بود و البته بماند که توی اين ۱.۵ ساعت ناقابل چه بروزمون آورد مگه يک دقيقه رو صندليش بند ميشد همش ميخواست اون وسط راه بره حالا توی اون يک وجب جا مهماندار ها ميخوان پذيرايی هم بکنن... خلاصه که من و بابايی به اين نتيجه رسيديم که فعلا ايران رفتن با با رايان امريست غير ممکن (البته بگم که ما فعلا تصميم به سفر هم نداشتيم فقط جهت توجيه کردن خودمون به اين نتيجه رسيديم!!)

کلا شهر آروم و ساکتی بود با مناظر فوق العاده  قشنگ... يکی از جاهای خيلی ديدنی که رفتيم Fort William Historical Park بود يک دهکده وسط جنگل مال ۲۰۰ سال پيش که با همون استايل نگهش داشتن و همه توش به همون شکل ۲۰۰ سال پيش لباس پوشيدن و نقش بازی میکن . خيلی جالب بود مثلا توی نانواييش (Bakery) توی همون تنورهای هيزمی نان میپختن توی آشپزخونه اش با همون اجاق های قديمه غذا درست ميکردن و... اون دختر خانمی که بهمون تور ميداد از کيانا پرسيد چند سالته کيانا گفت نزديک ۱۰ سال گفت اين جا دخترها ۱۲ سالگی شوهر ميکنن پس ديگه چيزی به ازدواجت نمونده منو کيانا خنديديم يک دفعه خيلی جدی برگشت گفت وا چرا ميخندين؟ منم ۱۲ سالم بود شوهر کردم جالبيش اين بود که همشون کلی هنرپيشه بودن و واقعا وانمود ميکردن که جز سکنه اونجا هستن و دارن تو اون زمان زندگی میکنن مثلا وقتی از کنار هم رد ميشده خيلی عادی سلام احوال پرسی ميکردن و در مورد اتفاق های روز ده با هم صحبت ميکردن يک جا رفتيم که فروشگاه اون دهکده بود و يک لباس هم تن کيانا کردن که بخره توی صحبت ها فهميديم عروسی فروشنده اس و تا حالا عروس رو هم نديده تازه ما و تور ليدرمون رو هم برای عروسی دعوت کرد   

يک جا هم بود که چادر های سرخ پوست ها رو بود و آتيش روشن کرده بودن همين طور طرز درست کردن چادر ها و کنو (قايق هاشون) که به خصوص برای کيانا خيلی جالب بود... کنو سواری هم رفتيم ۱۰ نفر توی قايق بوديم که بايد پارو ميزديم که بنده از اول تا آخر فقط سفت رايان رو چسبيده بودم که از جاش پا نشه يک دفعه قايق چپه بشه!!!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

روزهای اول که رایان رو میگذاشتم دی کر چنان گریه ای میکرد که پیش خودم میگفتم یعنی ممکنه یه روزی عادت کنه؟ به تدریج بهتر شد ولی باز هم صبح ها که میذاشتمش گریه میکرد... خدا رو شکر الان یک هفته ۱۰ روزی میشه که اینقدر صبح ها قشنگ باهام خداحافظی میکنه که میخوام بچلونمش

رایان: مامی تو بلو سله کال ... من می لم بچه ها بازی. خوب؟ زود بیا! .... بااااااای مامی

من:  ... و دیگه با خیال راحت میام سرکار...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

اين روزها حال و هوای خونمون با آمدن مامان جون باباجون حسابی عوض شده و داریم در کنارشون کیف میکنیم اینقده سوغاتی گیرمون آمده که نگو... اعم از خوردنی پوشیدنی تزئینی ... حالا انشالا میام مفصل مینویسم....



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker