کيانا و رايان

جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥
ماموريت کاری

هفته آينده از طرف شرکت باید برم امریکا... با اینکه میدونم بابایی بهتر از خودم از بچه ها نگهداری میکنه و به قول معروف خوب قلق شونو بلده ولی باز هم دست خودم نیست و دلم شور میزنه... شب میتونه به موقع بخوابونتشون... یک وقت صبح دیرشون نشه یعنی میتونه غذاشونو مثل خودم براشون آماده کنه و بده ببرن؟؟ ... و هزار تا فکر مسخره دیگه!! از اینا گذشته من تا حالا حتی ۱ روز هم از بچه ها دور نبودم حالا با ۱ هفته دوری میخوام چیکار کنم نمیدونم

هفته پیش باز هم یکی از بچه ها رو رو لی آف کردن! حالا دیروز صبح ریسم بهم زنگ زد که میتونی یک دقیقه بیایی کارت دارم تا رفتم بهم گفت میشه در رو ببندی فکر کنم به وضوح یک دفعه رنگم پرید!!!! چون بلافاصله متوجه اشتباهم شد و گفت نگران نباش خبر خوب برات دارم... اینو که گفت یک دفعه یک نفس راحت کشیدم و با خنده بهش گفتم وااااااای خدا رو شکر خیلیییییی ترسیدم... دیگه تا چند دقیقه داشتیم دوتایی فقط میخندیدیم  بعد هم کمی از کارم تعریف کرد و بهم گفت که اضافه حقوق گرفتم و این حرفا و خلاصه داستان به خیر و خوشی تموم شد ... ولی الانم یادم میافته از تصور قیافه خودم در اون لحظه خنده ام میگیره 
 
ديگه اينکه مامانم هم پریروز برای ۲-۳ ماهی رفت ایران و خیلی جاش خالیه ولی خوشحالم که اونجا کلی بهش خوش میگذره و از سرمای اينجا هم راحته!

اين فسقل ما هم زبونی در آورده که بيا و ببين گاهی فعل هايی بکار ميبره يا جمله هايی ميگه که دهنمون باز ميمونه... وای کلی حرف ازش داشتم بنويسم ها ولی الان هيچی تو ذهنم نيست  دوباره دو روزه سرما خورده ابريزش بينی و سرفه کلی سر دوا دادن بهش دردسر داريم صبح با کلی بدبختی يکی دست و پاش رو گرفته يکی دهنشو و با سرنگ شربت سرماخوردگی رو ريختيم تو حلقش آخر سر هم اينقدر کولی بازی در آورد و گريه کرد که همه رو بالا آورد مجبور شدم تمام لباسشو عوض کنم و دوباره با هزار بدبختی با بابايی هر جور بود شربته رو بهش داديم... درست لحظه اخر که داريم از خونه ميآييم بيرون ديدم يک ماژيک نميدونم از کجا پيدا کرده و تمام صورت و لب و گوش و لباس و خلاصه همه جونش رو ماژيکی کرده  ديگه اصلا حوصله نداشتم باز لباساشو عوض کنم فقط دست و صورتشو شستم و کمی کمرنگ تر شد!! خدا به بابايی صبر بده هفته ديگه دست تنها با اين وروجک!!    



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker