کيانا و رايان

جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥
تشکر

مرسی از همه دوست های گل و خاله های مهربون که با کامنت های قشنگتون تولد کيانا رو تبريک گفتين ... شاینا ملوسک شایان غزل نازنين پبل کسرا حسین رهام ايليا بهدونه تینا سينا انار خانوم  جینا نيکتا آیسان نوشا شانا روبین امير حسين خاله نیلو فریبا ميم صبا خانم خانما ثمين نازلی گلشید پریسا مرجان سحر دخترخوب نگين همینطور خاله رکسی و خاله نسرین و همه و همه دوست های خوبی که زحمت کشیدین و اینجا سر زدین  يا با تلفن ايميل خوشحالمون کردين
تمام کامنت ها رو برای کيانا خوندم و یکی یکی به همه خونه های قشنگتون سر زدیم و کیانا کلی از دیدن این همه دوستهای خوشگل و cute همین طور خاله های دوست داشتنی(که متاسفانه اکثرا عکس نداشتن) کيف کرد اميدوارم که در آينده نه چندان دور خودش بتونه اينجا رو بخونه و براتون کامنت بگذاره

بابايی هم به سلامتی چند روزيه که بزگشته با يک عالمه انرژی از ديدن خانواده اش و دو سه تا چمدون سوغاتی های رنگ و وارنگ و کلی خوردنی های خوش مزه ... اینقدر این چند روزه ترش و شور و شیرین قروقاطی خوردم اينجوری شدم  آدم شکمو باشه همين ميشه ديگه همه خوردنی ها عالیه به خصوص انارهایی که باباجون فرستاده (روزی نصف انار بیشتر نمیخورم دیرتر تموم شه!!!) اينجا اناری ۲ دلار ميخرم بازم به گرد پای انار ايران نميرسه! همین طور کلوچه های دست پخت مامان جون که حرف نداره و باعث شده اون نیم کیلو يک کيلويی رو که با هزار بدبختی کم کرده بودم برگرده سر جاش!  و یکی هم باسورک (اگه درست نوشته باشم)  که مژگان جون زحمت کشیده و فرستاده خوزستانی ها میدونن چیه اونم پوست گرفتش خیلی سال بود نخورده بودم واقعا چسبید.
کیانا و رایان تا دلتون بخواد عمه های مهربونی دارن اینقدر برای بچه ها لباس و اسباب بازی فرستادن که نگو یکی از یکی خوشگل تر و با سليقه تر... البته اين وسط مامان بچه ها هم بی نصيب نمونده و کلی خجالتش دادن

خوب یک چند تا حرف از رایان هم تا یادمه بگم و برم... بهش میگم برو حوله ات رو بیار بریم حموم میبینم بدو بدو  رفته سر کشو سوم کمدش که همیشه حوله اش رو میگذارم منو بگی هیج وقت فکر نمیکردم توجه کنه که کدوم لباس رو توی کدوم کشو میگذارم... بعد کشون کشون حوله رو آورده میده بهم میگه بیا حوله ات

اون روز میخواهیم بریم بیرون جلو در ایستاده بهم میگه زود باش ... مامی زود باش
دارم با تلفن حرف ميزنم رايان هم کنار نشسته تا تلفن رو قطع ميکنه ميگه ماما کی بود؟؟ میخواهیم بخوابونیمش ميگه رو پا... يعنی روی پاتون تکونم بديم.... من و بابايی:
چشم!
به خاطر وضع معدهاش که بهم ریخته بود شیر بدون لاکتوز براش گرفتم ولی بیشتر از یک قلوپ نمیخورد داشتم به بابایی میگفتم مزه این شیر رو دوست نداره چون از شیر معمولی شیرین تره و طعمش فرق میکنه... چند دقیقه بعد دوباره شیشه رو بهش میدم که بخوره با دست شیشه رو پس میزنه میگه نه.... شیرینه!!! من و بابایی:   


اين هفته بی نهايت سرم شلوغ بود ببخشيد اگه کم پيدام در اولين فرصت به همتون سر ميزنم ...

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker