کيانا و رايان

چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥
هالووين

دیروز عصر رفتیم خونه مامانم اینا بچه ها رو شال و کلاه کردم بریم Trick or Treat کيانا سفيد برفی شده بود و رايان يک کدو تنبل گرد و قلمبه که وقتی راه ميرفت قمبلش هم چپ و راست تکون ميخورد و واقعا ديدنی بود کيانا هم کلی خوشحال بود از اينکه برادرش اونقدر بزرگ شده که امسال ميتونه برای کَندی جمع کردن همراهيش کنه... به رايان ميگه بگو تريک اور تريت... رايان: تيکو تيکو !!!

دو تايی دست همديگر رو گرفته بودن ميرفتن دم خونه ها و من هم کمی عقب تر حواسم بهشون بود رايان هر دفعه کلی ذوق ميکرد از اينکه ميديد سبدش پر از شکلات شده... تا اينکه خونه پنجم يا ششم بود  که چشمتون روز بد نبينه يک يارو در و باز کرد که خودش رو مثل روح درست کرده بود سرتا پا سفيد با يک ماسک وحشتناک رايان رو بگی چنان زد زير گريه   رفتم بغلش کردم هر چی ميگم مامان جون چيزی نيست ولی مگه ساکت ميشد خلاصه فوری از اون خونه دور شديم ولی تا نيم ساعت بعد يک بند داشت ميگفت تسيدم...  تسيدم  (ترسيدم) تيکو تيکو نه!  اين دفعه دم هر خونه خودم بغلش ميکردم ولی ديگه چشمش ترسيده بود قبل ار اينکه اونا در باز کنن دستاشو ميگذاشت رو صورتش و چشمش رو ميبست!!!  دم در يک خونه بوديم که دوباره ديدم جيغش رفت هوا حالا من هم هر چی نگاه ميکنم آقايی که داره کندی ميده لباس معمولی تنشه و موندم که چرا گريه ميکنه که برگشتم ديدم يک پسر بچه پشت سرم ايستاده با يک ماسک ترسناک  ديگه همون شد که به هيچ وجه حاضر نشد جايی بياد... برگشتيم خونه مامانم و کيانا به چند نفری که آمدن دم در کندی داد و بعد هم ديگه برگشتيم سمت خونه چند جا که خيلی دکوراسيون های قشنگ داشتن ايستادم کيانا بره برای تريک اور تريت...  من و رايان با فاصله می ايستاديم و کيانا کيسه رايان رو هم با خودش ميبرد و ميگفت اينم برای برادر کوچولومه که اونجا ايستاده  شب با کلی شکلات و چیپس و آدامس پاستيل و... به انداره مصرف ۱ سال رسيديم خونه... به کيانا که مثل هر سال خيلی خوش گذشت ولی اولين تجربه هالوين رايان زياد جالب نبود فقط اميدوارم تا سال ديگه يادش بره!!  



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker