کيانا و رايان

سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥
بدون بابايی...

بابايی رفت و خيلی خيلی خيلی جاش خاليه حال و روز من هم ديگه گفتن نداره خودتون ميتونين حدس بزنين الان با تو تا بچه دست تنها اينجوری  شدم  راستش هر چی فکر ميکنم اون مدت که بابايی امريکا بود و من با بچه ها اينجا تنها بودم چيکار ميکردم يادم نمياد!! اصلا تقصير اين باباييه که از چند ماه پیش که برگشته حسابی با کمک هاش منو بد عادت کرده! باز خدا عمرش بده کیانا رو که گاهی سر رایان رو گرم میکنه و باهاش بازی میکنه من بتونم یک کاری انجام بدم... خدا رو شکر که home work هاشم خودش انجام میده و کلا احساس میکنم اخیرا دخترم خیلی بزرگ تر و عاقلتر شده.
 
الان چند وقته خواب شب رایان خیلی بد شده طوری که مثل زمان نوزادیش تا صبح ۱۰ بار پا میشه و شیر میخواد از اونجایی که من شاید ۱ بارشو پا میشدم و ۹ دفعه بعدش رو بابایی... اولین شب بعد از رفتن بابایی تا صبح پدرم درآمد  جوری که همون شب تصمیم گرفتم هر جور شده این عادت شب شیر خوردن رو از سرش بندازم چون اولا مطمینم اگه در طول شب شیر نخوره اینقدر بیدار نمیشه و از اون مهمتر دندوناش خراب میشن البته اینا رو قبلا هم میدونستم ولی از اون جایی که صبح ها باید زود بیدار شم همت اش رو نداشتم شب ها برای اینکار وقت بگذارم خلاصه که دردسرتون ندم ۲ شب اول پوستی ازم کنده شد که نگو یک بند گریه میکرد و شیر میخواست  بهش میگفتم آب هست ولی شیر نداریم... میگفت آب نه...شیر! دلم براش کباب شده بود ولی خیلی مقاومت کردم احساسی برخورد نکنم و تسلیم نشم الان کمی بهتر شده ولی هنوز هم بیدار میشه و شیر میخواد ولی دیگه مثل ۲ شب اول اون جوری کولی بازی در نمیاره!

امروز عصر مامانم يک سر آمده بود پيشمون هنوز از در نيومده تو رايان بدو بدو  رفته دستش رو ميکشه... ماناهيد بیا  (منظور همون مخفف مامان ناهیده!) و مامانم رو برده توی اتاقش نشونده تند و تند هم اسباب بازی ها و کتاباشو ميآره نشون مامانم ميده حالا منم از اون ور میخوام با مامانم حرف بزنم ببینم چه خبر و از این حرف ها ولی مگه اين فسقل ميگذاش ما ۲ کلمه حرف بزنيم! بعد آمدم توی اتاق رايان يک چيزی به مامانم بگم اين نیم وجبی برگشت بهم گفت ماما برو... ماما برو منو ميگی  بهش ميگم پدر... حالا منو بيرون ميکنی؟!  البته کلمه اول رو فوری قورت دادم چون يادم افتاد احتمالا ۲ ثانيه ديگه مثل طوطی تحویل خودم می دتش

امروز با اينکه از قبل ميدونستم گلدونه داره مياد تورنتو ولی اینقدر مشغول بودم که به کل فراموش کردم و وقتی عصر بهم زنگ زد که اينجاست کلي خجالت کشیدم  
گلدونه جون حیف شد نتونستم ببینمتون به خصوص دختر گلت رو که از عکس های جدیدش معلومه چقدر خوردنی شده  انشااله که بزودی بازم بیایین این ورا و بتونیم دور هم باشیم...    



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker