کيانا و رايان

پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٥
مامان کيانا و رايان و گرفتاريهای کاريش!!

این پست رو دیروز نوشتم ولی چون کامل نبود پستش نکردم اگه دیروز و امروز و تاریخ ها قروقاطیه ببخشید!

هنوز درست حسابی حالم سر جاش نيومده ولی خوب نسبت به ديروز خيلی بهترم!


داستان از اين قرار بود که شرکتی که من الان ۶ ساله توش کار میکنم  ۲ ماه پيش توسط يک کمپانی ديگه خريداری شد و قرار بود اول ماه آگوست يعنی ديروز رسما شرکت به شرکت جدید تغییر پیدا کنه. شرکتی که من توش کار میکردم یک شرکت امریکایی ه که ما شعبه کاناداش هستیم و البته چندین شعبه دیگه هم درامریکای شمالی و اروپا و جاهای مختلف دنیا داره. خلاصه خبر فروخته شدنمون کمی باعث نگرانی و آینده شرکت و به طبع وضعیت کارمون شد ولی نه زیاد کم کم با نزدیک شدن به اول آگوست شایعات بالا گرفت یکی میگفت کلا می خوان شعبه کانادا رو درشو تخته کنن یکی میگفت نصف شرکت رو لی آف میکنن و... البته همش در حد شایعه و نظرات شخصی این و اون بود و واقعا کسی نمیدونست چی می خواد بشه از هفته پیش شایعات بیشتر و بیشتر شد و اخبار اصلا خوشایند نبود و خبر از تغییرات اساسی تو وضع شرکت میداد دیگه جدی جدی همه افتادیم به استرس و از جمعه صبح رسما منتظر خبرهای جدید بودیم جمعه و دوشنبه گذشت و خبری نشد (فقط دل و روده ما از استرس به هم ریخت!! ) عصر دوشنبه یک ایمیل گرفتیم که سه شنبه صبح ساعت ۹ همه تو اتاق کنفراس جمع شن...وای که چه روزی بود وقتی همه جمع شدیم ریس شرکت آمد توی اتاق آنقدر قیافش ناراحت بود که در جا همه وا رفتیم فقط یک کلمه گفت واقعا متاسفم در رابطه با تغییرات جدید مجبور به یکسری re-organization هستیم که روی ۴۰ تفر شما تاثیر داره  (یعنی فکر کنید یک سوم شرکت!!) همین الان برگردین پشت میزهاتون از ۱ دقیقه تا ماکزیموم ۱ ساعت دیگه از طرف مدیریت بهتون زنگ زده میشه و از Status تون (وضعیتتون) باخبر میشین
به جرات میتونم بگم این ۱ ساعت یکی از بدترین و پر استرس ترین لحظه های زندگیم بود که هر دقیقه اش مثل ۱ ساعت واسم گذشت...
هر تلفنی که زنگ میخورد همه نگاه های نگران به اون سمت میرفت...  قضیه حسابی تراژدی شده بود همه همدیگر رو Huge (بغل) میکردن برای پیدا کردن کار بهتر بهم دلداری میدادن تلفن و ایمیل های شخصی شون رو رد و بدل میکردن و...  
نگرانیم وقتی اوج گرفت که یکی یکی بچه های هم پروژه ایم و همین طور مدیر پروژمون هم رفتنی شدن در حالی که خیلی سعی میکردم خودمو کنترل کنم (که البته زیاد هم موفق نبودم ) شروع کردم وسایل شخصی ام  و عکس های بچه ها که به در و دیوار Cubicle ام زده بودم رو جمع کردن و منتظر برای اون تلفن کذایی... ولی در کمال ناباوری هیچ تلفنی بهم نشد...

خلاصه که این دفعه هم از بیخ گوشم گذشت تا کی خدا میدونه شاید ۱ ماه دیگه شاید ۳ ماه ...        

چه میدونم کاناداست دیگه کار همینه طی چند سالی که اینجا کار میکنم اولین بار نبود که Layoff داشتیم بارها و بارها در دوره های مختلف کاری این اتفاق افتاده بود ولی همیشه در حد چند نفر یا فوقش افراد یک پروژه خاص بود نه یک دفعه یک سوم شرکت!

تنها نکته مثبت این قضیه این بود که باعث شد کمی به خودم بیام به دنبال این باشم که خودمو up-to-date کنم و آماده باش برای اتفاقات احتمالی آینده.



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker