کيانا و رايان

چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥
رايان در ۱ سال و هفت ماهگی

این فسقلی اینقدر بامزه شده که بعضی وقتها فکر میکنم میتونم درسته بخورمش  به خصوص موهاشم که کوتاه میکنه صورتش گردتر و توپول تر و خوردنی تر میشه
عاشق مرسی گفتنش ام هر چی دستش بدیم بلافاصله میگه دَسی... ماچ فرستادنش رو هم که دیگه نگو یک ماچ صدادار آبدار میفرسته که میخوام غش کنم

اصطلاح از دیوار راست میره بالا به معنای واقعی در موردش صدق میکنه اون روز تا من بیام یک چیزی از یخچال بردارم برگشتم میبینم بالای میز ناهاخوری ه  یاد گرفته از صندلی بره بالا و بعدش هم میز و... یک روز دیگه هم رفتم تو اتاق دیدم رفته بالای میز کامپیوتر و همچین خونسرد نشسته رو Printer که انگار روی نیمکت پارک نشسته!!! 

خواهرم از من ۱۰ سال کوچیک تره یادمه بچه که بودم اتاقم پر از عروسک و باربی بود که همیشه همه رو مرتب میچیدم و خیلی هم روی وسائلم حساس بودم. اون موقع خواهرم ۱-۲ سالش بود و من تو اتاقم راش نمیدادم اگه یک وقت حواسم نبود و در اتاق باز میموند مثل جت خودش رو میرسوند و..... از اونجایی که میگن تاریخ تکرار میشه حالا شده حکایت این خواهر و برادر!! کیانا همش مراقبه رایان نره تو اتاقش و وسائلشو بریزه به هم ولی رایان هم بیکار نمیشینه در یک لحظه غفلت کیانا شبیخون میزنه به اتاقش و در عرض چند ثانیه اونجا رو با خاک یکسان میکنه منم این وسط کارم شده میانجیگری و دلداری خواهر بزرگتر ...   

آخر هفته ای که گذشت بالاخره استخر بچه ها رو افتتاح کردیم البته سایزش بیشتر به رایان میخوره تا کیانا ولی خوب وقتی اینجا هوا میزنه بالای ۳۰ درجه کیانا که هیچی منم دلم میخواد بپرم اون تو   یک روز هم بردمشون پارک آبی و تا تونستن بازی کردن و بهشون خوش گذشت. 

اون روز در حالی که توی خونه دنبال بابایی میگشت میگفت بابا تُجا دَسی؟ (بابا کجا هستی؟ ) منو بگی  رایان و جمله سه کلمه ای!!  وقتی داشتم برای بابایی مامانم و دایی رضا تعریف میکردم همشون بهم خندیدن و باور نکردن رضا گفت خیالاتی شدی لابد مثلا گفته دَدَ و تو ایجوری برداشت کردی! تا بالاخره یک موقع که رایان سرحال بود دوباره این جمله رو تکرار کرد و آبرو مامانشو خرید

مدتیه که هر شب برنامه پیاده روی مون به راهه رایان تو کالسکه و کیانا هم با اسکیت یا اسکوتر همراهیمون میکنه. در درجه اول یکم ناپرهیزی میکنیم و ورزش میکنیم از هوای خوب تابستون های کوتاه اینجا استفاده میکنیم و در ضمن سعی میکنیم رایان رو هم بخوابونیم که البته ۹۹٪ درصد مواقع این وروجک چنان محو آدمهای توی خیابون ماشین ها و هاپو و نی نی ها میشه که سرحال تر از قبل برمیگرده خونه اون وقت ما میمونیم و پروژه خوابوندن این آقا!!! یک پوستی ازمون میکنه که بیا و ببین که در واقع اثرات همون مسافرت های اخیره که مونده هر شب میخوام بیام آپ کنم ولی بعد از ۱-۲ ساعت کلنجار رفتن با این فسقل خسته و عصبی حال هیچ کاری ندارم... البته بماند صبح که سرحال بيدار میشه و خودشو واسه مامان باباش لوس میکنه و شیرین زبونی میکنه همه چی یادم میره و دوباره میخوام بخورمش   

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker