کيانا و رايان

چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥
سفر اتاوا

سفر اتاوا عالی بود از اون مسافرت های به ياد موندنی... شنبه اول جولای رسيديم که روز Canada Day (تولد کانادا) بود هتل رو هم از چند ماه پيش رزرو کرده بوديم جاش خيلی خوب بود درست وسط دان تان (مرکز شهر). بيشتر خيابون های دان تان و اطراف ساختمون های پارلمان رو  به خاطر جشن و برنامه هايی که بود بسته بودن که مردم بتونن راهت پیاده راه برن. فکر میکنم اتاوا به خاطر اینکه بالاخره پایتخت کاناداست از همه جا مفصل تر این روز رو جشن میگیره اگه این ورا هستین حتما بهتون توصیه میکنم جور کنین یکسال اول جولای اتاوا باشین ...خوب میگفتم  بعد از اینکه وسایلمون رو هتل گذاشتیم رفتیم بیرون به گشت و گذار همه جا موزیک زنده و رقص و ... همه با پرچم و کلاه و لباس های کانادا و خیلی فان بود ... آخر شب هم که آتيش بازی... نگران بودم رايان يک وقت بترسه آخه صداش خيلی بلنده ولی خيلی خوشش آمد و کلی از ديدن آتيش بازی ذوق کرد... اینم چند تا عکس از کیانا و رایان کانادا دوست!

فرداش یکشنبه عروسی  بود... همه چیز عالی برگزار شد خيلی خيلی خوش گذشت جای دایی سعید خاله نسرین پیام پریسا و امین پیمان و... به خصوص ماماش پاپاش (مادربزرگ و پدربزرگم) بی نهایت خالی بود مدتها بود اينقدر نرقصيده بوديم... کیانا هم Flower Girl بود (ساقدوش عروس) و از کلی قبل از عروسی هیجان زده بود و واسه اونروز روز شماری میکرد ... به خاطر حق Privacy به جای عکس عروس داماد عکس عروس داماد کوچولو رو اینجا میگذارم.

عروس کوچولو ۱ ؛ عروس کوچولو ۲

داماد کوچولو ۱؛ داماد کوچولو ۲

دوشنبه هم همه فامیل دور هم بودیم و بعد از ظهرش برگشتيم تورنتو...

پسرمون ما هم يک دفعه ۵-۶ تا دندون داره با هم در ميآره ۲ تا بالا و ۳-۴ تا پايين لثه هاش ورم کرده و دندوناش نوک زده فکر ميکنم علت بد غذا شدن اخيرش به همین علت باشه پدرمو در می  آره یک ذره غذا بخوره آخه پسرم عزیزم مامانم لاغر میشی ها

دخترمون هم ۴ شنبه گذشته از کلاس سوم فارغ التحصیل شد از ديروز هم کمپ تابستونیش شروع شد و  کلی بهش خوش گذشته بود چند تا از دوستهای مدرسه اش رو اونجا دیده بود و خیلی خوشحال بود.

کلاس شنای رایان هم شروع شد جلسه اول اولش یک کم به بابایی چسبیده بود ولی یواش یواش با دیدن اون همه بچه تو آب یخش باز شد و تو آب کیف می کرد البته تا موقعی که سرش تو آب نره اوکیه!  کیانا هم که این ترم Level ۶ رو شروع کرد و دیگه داره کلاساش کمی سخت می شه!

امروز رايان واکسن ۱.۵ سالگی شو زد الهی مامان فدات شه که دردت آمد يادمه کيانا که کوچيک بود برای چند تا واکسن اولش من تو اتاق که نميرفتم هيچ پشت در می ايستادم و باهاش گريه ميکردم حالا خودم رايان رو تنهايی برای واکسناش می برم تازه به دکتر هم کمک ميکنم پاشو ميگيرم باورم نمی شه اينقدر پيشرفت کردم  

الان چند هفته اس پشت سر هم که آخر هفته ها خونه نيستيم حسابی امور خونه از دستم در رفته کلی کار دارم این شنبه يکشنبه سعی ميکنم (قول نميدم ) بيشتر خونه بمونم و بشورم و بسابم و تميز کنم جمع و جور کنم لاندری کنم جارو پارو کنم و خلاصه يک سر و سامانی به وضع خونه بدم!! 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker