کيانا و رايان

پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥
بابا

بالاخره پسرمون یاد گرفت بگه بابا. اينقدر هم قشنگ ميگه که نگو منم از غياب بابايی استفاده (ببخشيد سو استفاده!) ميکنم هر از گاهی که داره می گه بابا بابا بهش ميگم رايان بگو ماما ولی اون با يک لبخند دوباره ميگه بابا!!

آخر اين هفته عید پاکه (Easter Holiday) و فردا اينجا تعطيه. هر چی به این بابایی گفتم پا شو Long Weekend بيا گفت آخه خيلی سخته واسه ۲-۳ روز بيام و... منم هم ديدم راست ميگه ديگه زياد اصرار نکردم ولی خوب خيلی دلم می خواست این چند روز تعطیلی پیشمون باشه واسه همين هم وقتی دوباره بابايی زنگ زد گوشی رو دادم دست رايان يک چند تا  الو بابا  الو بابا واسش کردن همانا و همون شب بليط گرفتن بابايی هم همان!!! 

کيف می کنم وقتی میبینم کیانا و رایان دنبال هم می دون و قایم موشک بازی می کنن و صدای غش غش خندشون بلند میشه. از وقتی رایان کمی بزرگ تر شده و به قول معروف داخل آدمها شده کیانا بیشتر تحویلش میگیره و باهاش بازی میکنه البته بماند که هر از گاهی هم زیادی می چلونتش و جیغشو در می آره!

چند شب پیش کیانا نصف شب بیدار شد مثل اینکه خواب بد دیده بود بهش گفتم بیاد پیش من بخوابه ساعت حدود ۵ صبح با گریه رایان پاشدم بغلش کردم و اونم آوردم پیش خودم خوابوندم هوا هنوز تاریک بود حالا رایان تو خواب و بیداری و تو اون تاریکی چطوری کیانا رو دید نمیدونم!  چنان ذوقی کرد که نگو همین طور پشت سر هم می گفت اِ یایا... اِ یایا... آخر کیانا رو بیدار کرد اونم که دید برادرش داره براش ابراز احساسات می کنه شروع کرد به قربون صدقه رفتنش خلاصه دیدم هوا پسه داره کله سحر خواب از سرشون می پره و با یک بدبختی دوباره خوابوندمشون   

رایان یاد گرقته فوت میکنه همچین لباشو هم قولوه میکنه که نگو ...بعد از تلفن یا به قول خودش الو (که البته هنوز براش  No. 1)  تا چشمش به شمع می آفته شروع می کنه اِ اِ اِ و می خواد فوت کنه به ۱ بار و ۲ بار و ۱۰ بار هم که راضی نیست و همیشه اخر داستان با قایم کردن شمع و گریه رایان تمام میشه! مجبور شدم هر چی شمع تو خونه هست قایم کنم!!
تازگی خیلی جیغ می زنه ماشااله صداش هم مثل مامان باباش بلنده (بلندگو)!     می خواد حرف بزنه نمی تونه و هر چی که می خواد جیغ می زنه اونم از اون جیغ های بنفش خدا کنه زودتر به حرف بیافته و این جیغ زدن ها از سرش بی افته خیلی مرحله سختیه.

اخیرا هر چی بهش می گم متوجه می شه و اون کار رو انجام می ده ...بهش می گه رایان برو ماشینتو بیار ... بدو بدو میره تو اتاقش و ماشین رو می آره
من: رایان بیا غذا تو بدم
-سریع می ره می ایسته کنار صندلی غذاش و شروع می کنه... به به ... به به
من: رایان بریم بیرون
-میره طرف در و دَ دَ ...دَ دَ... دَ دَ
من: رایان بریم حموم
رایان: آب ..آب ...آب

خلاصه Listening اش حرف نداره باید رو Speaking کار شه :)

شروع کرده اعضای بدنشو می شناسه دست پا دماغ را فعلا یاد گرفته و ازش می پرسیم
-رایان دستت کو؟ پات کو؟ و... اونم نشون می ده

یک چیز باحال دیگه هم که یاد گرفته صدا هاپو  آخه عاشق سگه اینجا که ماشااله تعدادشون از آدم ها بیشتره!
رایان هاپو چی می گه؟
رایان : هو... هو  (با لب غنچه)

حتما در پست بعدی چند تا عکس از بچه ها می گذارم...

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker