کيانا و رايان

سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧
سالگرد عروسی... خواب رایان

  

١۴ سال پیش در چنین روزهایی من و بابایی ما شدیم... به همین بهانه هر سه روز ویکند رو به نوعی جشن گرفتیم و با یادآوری اون روزها خاطره عروسی رو مزه مزه کردیم. بابایی جون مرسی از همه چیقلب آی لاوووووووو یو یک عالمه ماچچشمک 

 دیروز کلی باغبونی کردم و خسته شدم ولی خستگی لذت بخش... اینقدر باغچه جلوی خونمون بعد از کاشتن گلها و چیندن اون سنگ های تزیینی قشنگ شد که کلی کیفور شدملبخند

بیشتر از یکماه میشه که دیگه رایان تو اتاق خودش میخوابه ... تروخدا نپرسین پس تا حالا کجا میخوابید که شرمندهخجالت این یکی بچمون نمیدونم چرا کمی لوس شده!!!... خلاصه همون شب اول دوم از ترس جا زدن در این تغییر بزرگ اون تخت کوچکش رو که توی اتاق ما بود به زیر زمین بردیم که دیگه راه برگشت نباشه! بعدش هم که کارمون در آمده اساسی هر شب من یا بابایی باید پایین تختش بخوابیم تا شازده خوابش ببره که معمولا هم کلی طول میکشه همین شد که هر شب این وظیفه خطیر رو من به بابایی و بایایی به من پاس میداد بعد قرار گذاشتیم هر کس رایان رو میخواد بخوابونه میتونه لپ تاپ رو با خودش ببره تو اتاق که اونجا حوصلش سر نره این دفعه برعکس شد بابایی به عشق روزنامه خوندن و من به عشق وبلاگ خونی... بابایی من رایان رو میخوابونم... من: نه امروز نوبت منه من میخوابونم!!!! ولی از شوخی گذشته خواب رایان واقعا معضلی شده با اینکه از وقتی هوا خوب شده توی دیکر هر روز میبرنشون زمین بازی و کلی ورجه ورجه میکنه عصرها هم که میآد خونه با کیانا کلی جلوی خونه دوچرخه بازی و بدو بدو میکنن و قاعدتا باید حسابی خسته بشه ولی شب اصلا خوابش نمیاد ساعت ۱۰-۱۱ چنان سرحاله که خدا میدونه ...دیشب اول من رفتم پیشش خوابیدم بعد از ۱ ساعت گیو آپ کردم چون اصلا خواب تو چشمش نبود و حسابی هایپر بود بعد  بابایی رفت اونم از پسش برنیومد آخر سر گذاشتیمش تو تختش بخوابه شاید به اندازه ۱ ساعت داشت گریه میکرد و ما رو صدا میکرد تا دیگه حدود فکر کنم ۱۲ یا شاید دیرتر بود که خوابش برد... حالا امروز صبح با مربیش صحبت کردم و ازش خواستم (یعنی التماس کردم!!) که سر جدتون این بچه رو ظهر نخوابونین تا ببینیم چی میشه.

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker