کيانا و رايان

پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
 

این وروجک ما یک مدت هست وسایل و خرت و پرت های خونه رو عین کلاغ میبره یک جا قایم میکنه که به عقل جن هم نمیرسهتعجب حالا اون چیز ممکنه یک چیز بی اهمیت مثل یکی اسباب بازی های خودش یا یک لیوان پلاستیکی که توش آب میخوره باشه تا یک وسیله ضروری خونه... در همین راستا چند تا شاهکار اساسی هم به ثبت رسونده... اول گم شدن حلقه بابایی که یک دفعه آب شد رفت زیر زمین بابایی مطمین بود که حلقه رو روی میز کنار تلفن گذاشته باور کنین خونه رو زیر و رو کردم و هر جا که به عقلم میرسید گشتم ولی نبود که نبود امیدوارم توی سطل آشغال ننداخته باشه!!! یک روز هم دایی رضا آمد خونمون سلفون و کلید ماشین رو روی کابیت آشپزخونه گذاشته بود موقع رفتن دید کلید هست تلفن نیست فهمیدیم باز کار این فسقلیه دیگه خوشبختانه چون تازه قایمش کرده بود خودش مثل بچه آدم رفت آوردشلبخند ... بعدش نوبت من بود حلقه ام گم شه از بیرون که آمدم خونه حلقه و ساعتم رو گذاشتم روی میز پا تختی توی اتاقم شب که آمدم بخوابم دیدم جا تره و بچه نیست!!! اصلا یادم نمیاد رایان توی اتاقم بوده باشه (چون اتاق ها طبقه بالاست رایان معمولا تا موقع خواب بالا نمیره)  فکر کردم شاید دستم خورده از رو میز افتاده دیگه رو زمین زیر تخت همه جا رو گشتم نبود گفتم حالا بگذار از رایان هم بپرسم بهش میگم رایان حلقه من اینجا رو میز بود کو؟؟ دیدم یک لبخند شیطانی زد و رفت سمت یکی از دراور ها بازش کردم دیدم چیزی توش نیست گفتم اینم منو گذاشته سرکار!! ولی آخر شب دوباره رفتم سراغ همون کشو و همه لباس ها رو خالی کردم ودر کمال ناباوری لای لباس ها پیداش کردمتشویق حالا بابایی هم از اون روز سعی داره هر جور شده از رایان حرف بکشه بلکه حلقه گم شدش پیدا شه ولی چون یک مدت گذشته یادش رفته و پرت و پلا جواب میده چشمک البته خوشبختانه این حلقه عروسی بابایی نبود یک رینگ ساده بود که برای سرکار و دم دستی (در واقع همیشه) دستش بود... در این مورد هنوز امیدمون رو از دست ندادیم و تجسس ادامه دارهابله 

شاهکار آخر هم مال همین ویکنده که خونه مامانم اینا بودیم چون غیر ما چند تا مهمون دیگه هم بود و همه توی اتاق تلویزیون صحبت میکردن به کیانا گفتم رایان رو ببره توی اتاق مامانم اینا اونجا براش تی وی بگذاره کیانا هم پیشش بود ولی بعد از اتاق رفته بیرون و با اجازه تون رایان اونجا رو آباد کرد اساسی!!! رفتیم دیدیم لاک ها رو همه باز کرده ریخته روی میز توالت یک شیشه روغن نمیدونم چی بود باز کرده ریخته هر چی مداد چشم و اینا بود فرو کرده تو همون شییشه روغنه و...  خلاصه مامانم طفلی زود همه جا رو تمیز کرد... بعد که آمدیم خونه مامان زنگ زد که دو تا عینک رو میزم بوده (یکی برای مطالعه یکی برای دور که برای تی وی دیدن لازم داره) هیچ کدوم نیست نمیدونم رایان کجا قایم کرده هر چی میگردم نیست... دیگه تا فرداش مامانم خونه رو زیر و رو کرده بود ولی نتونست پیداشون کنه از رایان هم میپرسیدم پرت و پلا جواب میداد به مامان گفتم باید بیاد توی صحنه جنایت بلکه یادش بیاد!!! حالا رفتیم اونجا رایان رو بردیم توی اتاق هر چی ازش میپرسیم جواب درست حسابی نداد که نداد فکر کنم چون یک دو روزی گذشته بود یادش نبود ... حالا عینک که دوباره قبل خریداری ه ولی چیزی که هست بد جوری کنجکاو شدیم که ممکنه کجا باشه باورتون نمیشه هر جا که فکر کنید رو گشتیم از تمام کشو ها گرفته (حتی اتاق های دیگه) تا توی دستشویی ها و بوفه توی سالن و ... توی یخچال فریزر و حتی کانال کولر(اینجا کانال هوا روی زمینه) آخه عینک اونقدر ها هم کوچیک نیست. شما چی فکر میکنین؟؟ لطفا اگه جایی یه فکرتون میرسه بگین بگردم و یک خانواده رو از مالیخولیایی شدن نجات بدین سبزلبخند

 



یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧
 

 روز پدر بر بابایی... پدرجون... بابا شهریار و همه باباهای خوب دنیا مبارک هورا

 



دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
هوای مطبوع شهر ما!!

هی دعا کردم زودتر تابستون بیاد و هوا گرم شه وقتی گرم شد باز هم راضی نبودم دلم هوای خیلی خیلی گرم میخواست از اونا که نفس آدم در نمیاد و جون میده برای بازی های آبی و استخر و بیچ.  دعای ما ٣-۴ روزه که اجابت شده فقط یادم نبود تبصره بگذارم که وقتی اینقده گرم میشه همزمان کولرمون خراب نشه!!! اوه

پ.ن. این چند روز دمای هوا با رطوبتش به نزدیک ۴٠ درجه رسید و ما بعد از چندین ماه برای اولین بار AC رو روشن کردیم و دیدیم ای دل غافل بادش اصلا خنک نیست حالا باید  یکی رو پیدا کنیم بیاد نگاش کنه احتمالا سرویس میخواد ... ٢ شب ه دارم تا صبح بال بال میزنم از گرما نگران حقمه نه؟؟ لبخند



سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧
سالگرد عروسی... خواب رایان

  

١۴ سال پیش در چنین روزهایی من و بابایی ما شدیم... به همین بهانه هر سه روز ویکند رو به نوعی جشن گرفتیم و با یادآوری اون روزها خاطره عروسی رو مزه مزه کردیم. بابایی جون مرسی از همه چیقلب آی لاوووووووو یو یک عالمه ماچچشمک 

 دیروز کلی باغبونی کردم و خسته شدم ولی خستگی لذت بخش... اینقدر باغچه جلوی خونمون بعد از کاشتن گلها و چیندن اون سنگ های تزیینی قشنگ شد که کلی کیفور شدملبخند

بیشتر از یکماه میشه که دیگه رایان تو اتاق خودش میخوابه ... تروخدا نپرسین پس تا حالا کجا میخوابید که شرمندهخجالت این یکی بچمون نمیدونم چرا کمی لوس شده!!!... خلاصه همون شب اول دوم از ترس جا زدن در این تغییر بزرگ اون تخت کوچکش رو که توی اتاق ما بود به زیر زمین بردیم که دیگه راه برگشت نباشه! بعدش هم که کارمون در آمده اساسی هر شب من یا بابایی باید پایین تختش بخوابیم تا شازده خوابش ببره که معمولا هم کلی طول میکشه همین شد که هر شب این وظیفه خطیر رو من به بابایی و بایایی به من پاس میداد بعد قرار گذاشتیم هر کس رایان رو میخواد بخوابونه میتونه لپ تاپ رو با خودش ببره تو اتاق که اونجا حوصلش سر نره این دفعه برعکس شد بابایی به عشق روزنامه خوندن و من به عشق وبلاگ خونی... بابایی من رایان رو میخوابونم... من: نه امروز نوبت منه من میخوابونم!!!! ولی از شوخی گذشته خواب رایان واقعا معضلی شده با اینکه از وقتی هوا خوب شده توی دیکر هر روز میبرنشون زمین بازی و کلی ورجه ورجه میکنه عصرها هم که میآد خونه با کیانا کلی جلوی خونه دوچرخه بازی و بدو بدو میکنن و قاعدتا باید حسابی خسته بشه ولی شب اصلا خوابش نمیاد ساعت ۱۰-۱۱ چنان سرحاله که خدا میدونه ...دیشب اول من رفتم پیشش خوابیدم بعد از ۱ ساعت گیو آپ کردم چون اصلا خواب تو چشمش نبود و حسابی هایپر بود بعد  بابایی رفت اونم از پسش برنیومد آخر سر گذاشتیمش تو تختش بخوابه شاید به اندازه ۱ ساعت داشت گریه میکرد و ما رو صدا میکرد تا دیگه حدود فکر کنم ۱۲ یا شاید دیرتر بود که خوابش برد... حالا امروز صبح با مربیش صحبت کردم و ازش خواستم (یعنی التماس کردم!!) که سر جدتون این بچه رو ظهر نخوابونین تا ببینیم چی میشه.

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker