کيانا و رايان

دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦
 

مرســـــــی از دعاهای همتون... بابایی امتحان اش رو با موفقیت پاس کرد...هوراااااااااااااااااااااااا خسته نباشی عزیزم... میدونی که خیلی بهت افتخار میکنم 

بابایی امروز صبح رفت اتاوا برای امتحانی که الان چندین ماهه داره براش درس میخونه یا بهتره بگم درس میخوره!!!! خدا به خواهد این دیگه آخرین و مهمترین خان از هفت خان که باید پشت سر بگذاره تا انشالا بتونه تو رشته تخصصی خودش مشغول به کار بشه براش دعا کنین امتحانش خوب بشه...

اين مدت بينهايت سرمون شلوغ بود بابايی که حسابی مشغول خوندن بود و منم با بچه ها وقت نفس کشيدن نداشتم از اون ور دلشوره و استرس و خستگی بابايی مستقيما روی همه ماها تاثير گذاشته بود به خصوص این چند هفته آخر دیگه بریده بودم و خیلی بی حوصله و عصبی شده بودم ولی هر چی بود گذشت ... از ۲-۱ روز دیگه باید مشغول جمع و جور کردن بشم ۲ هفته دیگه اسباب کشی داریم و هنوز هیچ کاری نکردیم!!! فکر ميکنم اين جابجايی حسابی روحيه همه مون رو عوض کنه و جبران این مدت بشه... از حالا حسابی هیجان زده ایم و برای رفتن توی خونه جدید روزشماری میکنیم یک خونه خوشگل با یک حیاط با صفا...  

از خبرهای خوب دیگه... مامان جون باباجون هم به سلامتی ویزا کانادا رو گرفتن و انشالا تا ۲ ماه دیگه میان پیشمون. نه ازشون مدیکال خواستن نه بیمه و نه هیچ مدرک دیگه... به قول بابا جون يک ضرب قبول شدن

مادر بزرگ و پدر بزرگم هم الان امریکا هستن و انشالا تا یکی دو هفته دیگه میان پیشمون 
 
دیگه واستون بگم دختر ما بعد از ۹ سال و نیم طلسم رو شکست و گوشش رو سوراخ کرد! همیشه دلم میخواست وقتی خودش بزرگ شد و دلش خواست گوشش رو سوراخ کنه خلاصه ما هر چی صبر کرديم ديديم نه مثل اينکه خبری نيست نا گفته نماند خيلی دلش ميخواست ولی میترسید دردش بگیره! تا اینکه بالاخره هفته پیش خودش گفت که تمام دوستهای مدرسه ام گوشواره دارن و من دوست ندارم غیر از بقیه باشم و باید بریم گوشم رو سوراخ کنی... خلاصه طی مراسمی دختر ما هم به گوشواره دارن پیوست  

امروز گروه رقص کیانا اینا اجرا دارن... فردا هم توی مدرسه تاتر The Wizard of Oz رو اجرا میکنن... پنجشنبه هم از طرف مدرسه موسیقی اش کنسرت دارن...
خلاصه که این هفته مثل این خبرگارها دوریبن عکاسی و فیلم برداری به دست باید مشغول تهیه گزارش باشم به خصوص رقص امروز رو که متاسفانه بابایی اینجا نیست تا هنرنمایی دخترش رو ببینه

خوب من دیگه برم ...مثل اینکه درس خوندن بابايی تموم شد منم زبونم باز شد



سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦
 

رایان پیشم نشسته بودم... چند بار کیانا رو صدا کردم نشنید...
رایان:برم یایا صدا کنم؟
من: برو
رایان در حال که رفته بالای سر کیانا: یایا دارم صدات میکنم
من و کیانا:

رايان در حال قايم موشک بازی با پسر حبی جون بوده اون چشماش رو بسته و به رایان گفته که بره قایم شه و....
رایان: حالا تو برو گم شو من پیدات کنم!!!!
من:

اینقدر این پسرک شیرین شده که نگو خیلی حرف های بامزه میزنه ولی الان که میخوام بنویسم اصلا حضور ذهن ندارم
خدا رو شکر لجبازی هاش خیلی کمتر شده اشتهاش هم کمابیش بهتر شده (دارم میزنم به تخته ها!!!) اصلا هوای خوب همه چیز رو میزون میکنه عصری که از سرکار میام بیشتر روزها بچه ها رو میبرم پارک حسابی بازی میکنن و انرژی میسوزونن بعد میآییم خونه یک حموم حسابی شام مفصل و... لابد فکر میکنین بعدش هم لالا! نخیر از این خبرها نیست نمیدونم چرا ساعت خواب بچه ها اینقدر بهم ریخته از ۱۰-۹ شب تازه هایپر میشن و دیگه زودتر از ۱۱.۵-۱۱نمیخوابن! تازه رایان که روزی ۱ تا ۲ وعده هم با حبی جون میره پارک کیانا هم توی مدرسه و زنگهای تفریح حسابی بازی میکنه!



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker