کيانا و رايان

دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦
رايان در ۲ سال و سه ماهگی

هر چقدر که پسرکمون شیرین زبون و خوردنی شده همون قدر هم لجباز شده! وای به موقعی که بیوفته روی اون دنده سر یک چیز الکی ( یک چیزی بخواد که نتونم بهش بدم یا مثلا میرسیم خونه از ماشین نمیخواد پیاده شه )  چنان گریه زاری راه میندازه که بیا و ببین گاهی اینقدر گریه میکنه تا بالا میآره من که معمولا از پسش بر نمیآم و بابایی هر جا که هست باید مثل ۹۱۱ خودشو برسونه تا کار به جاهای باریک نکشه!!!

تازگی يک عادت بد دیگه هم پيدا کرده و همه چيز رو ميکنه توی بيني اش و گاهی گوشش!! تا حالا فقط انگشتش رو ميکرد توی دماغش و وقتی هم بهش تذکر ميداديم انگار ميخواست باهامون بازی کنه غش غش ميخنديد و بيشتر اون کار رو تکرار ميکرد برای همين ما هم از ترسمون صدامون در نميآمد و فقط سعی میکردیم حواسش رو پرت کنیم و خوشبختانه اخیرا بهتر شده ... حالا با این عادت جدید روزی صد بار میگیم ۱۰۰ رحمت به عادت قبلی حداقل انگشت خودش بود نه سيب و گلابی و نان و برنج!!!
خيلی خطرناکه ديگه ۱ دقيقه هم نميتونم با خوردنی تنهاش بگذارم حتی اون روز که غذاشو جلوش گذاشته بودم و خودم هم کنارش نشسته بودم یک لحظه رفتم یک چیزی بیارم ... برگشتم دیدم داره دونه های برنج رو میکنه تو بینی و گوشش اش  یک روز هم از اين پنير سه گوش ها دادم دستش و خيالم راحت بود که دیگه اینو نمیتونه کاریش کنه... چند دقیقه بعد دیدم همش رو خورده و خیلی سر و صورتش رو کثیف کرده بردمش توی دستشویی که صورتش رو بشورم متوجه شدم انگار خوب نميتونه نفس بکشه .........بعـــــــــــــله.... هر چی پنير بود کرده بود توی بينی اش! خلاصه که خدا به خیر کنه تا اين عادت از سرش بيوفته که خيلی خيلی خطرناکه...

ما ها از بچگی (حتی حالا!) کلی از بابام حساب میبردیم حالا این نیم وجبی همچين بابام رو صدا ميکنه انگار رفيق اشه... بریم شیار...بیا بازی کنیم شیار ...اوکی شيار (شهريار)...بابا يک بابابزرگی گفتن چیزی گفتن بابام هم همچین کيف ميکنه با نوه اش که بیا و ببین 

امسال عید رایان یک عیدی خوشگل از اون یکی رایان گرفت  همین طور حبی جون یک عیدی بینهایت قشنگ و به یاد موندنی به بچه ها داد... یک عکس خیلی خیلی قشنگ از دو تا رایان ها که نشستن کنار همدیگه و دست انداختن دور گردن هم توی یک قاب عکس که روش نوشـــــــــته Friends forever



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker