کيانا و رايان

چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥
School Bus

ممنون از همه دوستانی که تولد بابایی رو تبریک گفتن اونایی که پرسیده بودن چی واسه بابایی خريدم... یک تلفن موبایل براش گرفتم چون توی این دو ماهی که از امریکا برگشته هنوز فرصت نکرده بود تلفنش رو عوض کنه... حدودا هم میدونستم چه مدلی رو می خواد بگیره خلاصه پیشدستی کردم خودم براش خریدم یک شماره تلفن کار درست هم براش گرفتم که همه عدد هاش مثل تلفن خودمه به جز ۲ رقم آخر و دیگه حسابی سِت شدیم   

اینجا تمام اتوبوس های مدرسه این شکلی هستن و نمیدونم چه سِری ه که بچه ها همشون از کوچیکی عاشق این اتوبوس هان... صبح ها با رایان میریم سر ایستگاه اتوبوس که نزدیک خونمونه و کیانا رو بدرقه میکنیم قیافه رایان وقتی کیانا داره سوار اتوبوس میشه واقعا دیدنیه چنان با حسرت نگاهش میکنه که دلم براش کباب میشه تا یک ربع بعد یک بند داره میگه اوتودوس (اتوبوس) رفت....یایا (کبانا) رفت ... اوتودوس رفت ... یایا رفت...   

یادم افتاد به اولین تجربه school bus کیانا... فکر کنم حدود ۳ سالش بود و قرار بود از طرف مهد کودکشون به یک گردش تفریحی برن از چند روز قبلش از خوشحالی کلی هیجان داشت و برای اون روز روز شماری میکرد  وقتی سوار اتوبوس شده بود به قدری هیجان زده بوده که معلمش ازش عکس گرفته بود و بعدا اون عکس رو به من داد که یادگاری نگه دارم

پسرکم سرما خورده امان از این زمستون که هنوز آمده  نیومده سرماخوردگیهاش شروع شد



پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥
آی لاب يوووووو

اين چند روزي که مرخصی بودم کلی به کارهای عقب افتاده خونه و کارهای شخصی خودم رسيدم يک روزش رو هم فقط و فقط صرف مال گردی و خريد کردم آی چسبيد مدتها بود اينطوری سر دل راحت واسه خودم نگشته بودم

خوب کيانا هم مدرسه اش رو شروع کرد و خدا رو شکر همه چيز افتاد روی روال عادی خودش فقط امسال چون مدرسه اش کمی دور شده سرویس خیلی زود میآد دنبالش و بايد صبحها زودتر پاشيم نمیدونم شايد هم يک توفيق اجباريه که من زودتر برم سر کار!

تازگی رایان به تلویزیون و کتاب خیلی بیشتر علاقه نشون میده کاراکترهای مورد علاقش اول از همه Barney و بعد Blue's Clues هست همین طور Wiggles  و Square  4 رو خیلی دوست داره... عاشق آهنگ آی لاو یو Barney ه اینقدر قشنگ می خونه که حد نداره... آی لاب یو... یو لاب می... لا لا لا لا.... و بقیشو فقط آهنگشو میزنه و کلماتشو نمیتونه بگه   
بدون اغراق روزی ۵۰۰ دفعه باید این آهنگ رو براش رو کامپوتر بگذاریم هر دفعه هم چنان هیجان زده میشه و خودشو چپ و راست تکون میده که انگار نه انگار دفعه ۱۰۰ ام تو ۱۰ دقیقه گذشته اس داره اینو میشنوه!
کتاب بارنی و بلوز رو هم باید روزی چند بار براش بخونیم یک کتاب Blue's داره که اجزا بدن رو یاد میده اون روز آمد کتاب رو آورده گذاشته جلوم شروع کرد به عکس توی کتاب اشاره کردن... چش (چشم)... دوش (گوش) دَس... پا... مو........ منو بگی    کلی ذوقیدم  

خوب امروز يک روز اسپشيال ه و در واقع انگيزه امروز من واسه آپديت کردن... شوهر عزیزم بابايی گل ما ... تولدت مبارک ورودت به دهه جدید زندگی مبارک... خیلی خیلی دوست داریم  ...به قول رايان ...I Lobe you You lobe me... we are happy family 
دیروز که رفته بودم بیرون برای بابایی کادو تولدش رو خریدم که امروز بهش بدم حالا ديشب داره حساب بانکی رو آن لاین چک ميکنه که ديدم آمده میگه مگه امروز چقدر با کردیت کارت خرج کردی؟؟؟ اون چيزهايی که خريده بودی به نظر نمی آد اينقدر شده باشه!!!  ... آخه یکی نیست بگه مرد این قدر کنجکاوی نکن خوبیت نداره بگذار سورپرایز شه!  



دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥
سفر Kingston

چقدر یک مسافرت کوتاه دیدن یک شهر ساحلی قشنگ یک عروسی باحال کنار آب و از همه مهمتر بودن با دوستهای قدیمی و مهمون نواز میتونه به آدم انرژی بده و تا یک مدت حسابی شارژت کنه. اینقدر این چند روزه بهمون خوش گذشت که اگه جور شه و هوا یاری کنه آخر هفته دوباره میریم سمت کینگستون و ساحل سند بنک و... خلاصه که حواستون باشه ما رو دعوت میکنین زیاد پذیرایی نکنین که ما جنبه نداریم و دیگه ول کن نیستیم!! 
آخر اين هفته سه روز اينجا تعطيلی داريم و از ۳ شنبه آينده رسما تعطيلات تابستون تمام ميشه و مدارس و داشگاه ها و... باز ميشه و دوباره روزی از نو روزی از نو...
چقدر امسال تابستون زود تمام شد نه؟
۲ روز اول سال تحصيلی رو مرخصی گرفتم که کيانا رو خودم ببرم مدرسه و تا مرتب شدن وضع سرويس مدرسه خيالم راحت باشه... باورم نميشه امسال دخترم ميره کلاس چهارم! داشتم فکر میکردم واقعا شانس آوردم که کیانا از اون بچه هایه که خیلی راحت خودشو با محیط جدید وفق میده و سریع تو مدرسه دوست پیدا میکنه توی این چند ساله اين دفعه پنجم ه که داره مدرسشو عوض ميکنه! ۲ سال اول Kindergarten رو يک مدرسه بود بعد چون خونمون رو عوض کرديم  کلاس اول رفت یک مدرسه دیگه اواسط کلاس دوم بود که رفتيم امريکا دوباره اواسط کلاس سوم بود که برگشتيم کانادا و دوباره خونمون عوض شد مدرسه قبليش با اينکه که خيلی به خونمون نزديک بود ولی چون جز منطقه ما نبود باز رفت يک مدرسه جديد! امسال هم میره توی يک Program جديد مدرسه ای هست که ۲ زبانه اس نصف روز درسها به انگليسی و نصف روز فرانسه اس... باز هم مدرسه جديد و دوستهای جديد خودش هم خيلی خوشحاله و برای شروع مدارس روز شماری ميکنه...

اینم چند تا عکس از بچه ها توی عروسی...

 

اینقدر رایان بدو بدو کرد و سنگ تو آب پرت کرد که ساعت ۸.۵ - ۹  شب از خستگی غش کرد و گذاشت یک دل سیر مامان باباش برقصن!  

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker