کيانا و رايان

جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
وبلاگ ۱ ساله!

بالاخره وبلاگ کيانا و رايان هم ۱ ساله شد ... تولدش مبارک

ديشب به کيانا که پای تلويزيون نشسته بود می گم ماما بپر برو حموم قبل از اينکه از جاش پاشه رايان بدو بدو رفته توی حموم ايستاده به وان اشاره می کنه حمووووووووووو حمووووووووووو  با اينکه تاره حموم کرده بود ولی لباسشو در آوردم تو وان کمی بازی کرد ...کيانا يادش داده می گه آب بازی

روت کانال دندون کيانا هم به خوبی انجام شد و خوشبختانه ديگه مشکلی نداره. 

شاهکار امروز صبح رايان رو هم بگم و برم... امروز صبح طبق معمول همه روزها ديرمون شده بود داشتم تند تند ناهار کيانا رو گرم می کردم بزارم تو لانچ بگش ...رايان هم همين طور بهانه می گرفت نگاه کردم به دور و ورم اولين چيزی که به چشم خورد سلفون ام بود که تو آشپز خانه رو ميز بود دادم دستش گفتم تا ۲ دقيقه مشغول شه منم کارم تمام شده ... چشمتون روز بد نبینه چند دقيقه بعد ديدم رايان سلفون در دست برگشت و داره از تلفن آب می چکه!! اول شک کردم ولی با ديدن سر آستين های خيسش مطمين شدم که حدسم درسته بببببببببببببببببببله رفته بود سلفونو  کرده بود تو توالت!   والللللللللللله نمی دونم لابد بچه ام فکر کرده تلفن کثيفه و بايد با آب دستشويی شسته شه   بعد از اون هر کاری کردم ديگه سلفون روشن نشد که نشد تمام پشتش باز کردم باطری شو خشک کردم ولی فايده نکرد. يکم پيش ساعت ناهارم رفتم مال که نزديک شرکتمونه و شعبه Telus که ازش سلفون رو خريدم داره. يه آقای چينی بود تا بهش جریان رو گفتم گفت متاسفم تمومه!! آب بدترين چيزه هيچ کاريش نميشه کرد بايد يک گوشی ديگه بخری منو بگی  حالا شروع کرده به من گوشی نشون دادن و اين که چه انتخاب هايی دارم!  بهش می گم هيچ راهی نداره می گه نه... فقط دفعه ديگه بيشتر مواظب بچه ات باش !!! (البته اين جمله آخر رو اون نگفت ولی من حدس زدم تو دلش گفت )

پسر دايی جون قربون دستت اگه اينجا رو می خونی به دادم برس... می دونی که هنوز ۶ ماه نيست خريدمش

توضيح: پسر دايی ام مدير يکی از شعبه های شرکت Telus هست که هميشه درکليه امور سلفون به دادم میرسه.

 



سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
دندون درد

یکی دو روز بود کیانا از دندون درد شکایت داشت اولش زیاد جدی نگرفتم آخه ماه پیش رفته بود برای Clean up & Check up و همه چیز خوب بود. دیروز عصر که از سرکار برگشتم دیدم هنوز ناراحته زنگ زدم به دکترش و اونم خوشبختانه گفت اگه میتونی تا نيم ساعت ديگه اينجا باش... خوب شد بيشتر از این پشت گوش نیداختم دندونی بود که قبلا هم پر شده بود حالا دوباره پوسیدگی اش پیشرفت کرده و به عصب رسيده... فردا برای عصب کشی وقت داره بعدش هم روکش و... برای ۱۰ روز هم آنتی بيوتيک بهش داده. اميدوارم زياد اذيت نشه

چند روز پيش دیدم رايان صداش نمی آد دیدم رفته تو دستشویی يک قاشق هم دستش (نميدونم از کجا پيدا کرده بود!) قاشق رو می کرد تو توالت پر آب ميکرد بعد ميريخت رو زمين!!! تازه چراغ هم خاموش بود و تعجب کردم که رايان که از تاريکی اصلا خوشش نمیآد چقدر اين کار براش جالب بوده که حاضر شده تو تاريکی همچنان به کارش ادامه بده!

هفته پیش دوباره موهاشو کوتاه کردیم این دفعه پسرمون خیلی آقا بود و از دفعه پیش کمتر گریه کرد خانومی که موهاشو کوتاه کرد می گفت قول میدم ۲-۳ دفعه دیگه بیاد عادت کنه و دیگه اصلا گریه نکنه بعدش هم ژل زد به موهاش و کلی خوش تیپش کرد اینم عکسش  در ضمن به نقاشی های کوبيسم پشت سرش هم يک نگاهی بندازين... تمام در و ديوار خونه شده نقاشی های رايان خان! البته بگذريم که بعضی ها مداد رنگيهاشون رو وسط اتاق می ريزن و بعد يادشون ميره جمع کنن!

برای روز مادر کيانا و رايان (و البته بابايی)  کلی خجالتم دادن... از طرف رايان پول نقد. ... از طرف کيانا پول نقد , ويديو ورزش Pilates و يک کارت قشنگ که خودش درست کرده بود و روش نوشته بود:


Roses are red
Violets are blue
Just wanted to say
 ... Happy Mothers day to you



دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
ماما

یه پسر دارم شاه نداره ... از شیرین زبونی تا نداره... بالاخررررررررررررررررررره این فسقل تنبل ما یاد گرفت منو ماما صدا کنه آخ که چه کیفی داره با هر ماما گفتن کلی قربون صدقش میرم و ماچش میکنم. این بلاچه هم تا می تونه خودشو لوس می کنه

بلافاصله بعد از هر کاری که می دونه نباید بکونه یا وقتی چیزی از دستش می اوفته و... فوری میگه اوه اوه ! به قول کيانا بعد از بای این دومين کلمه انگليسی که می دونه  
به شیر می گه آبودا  فوری خودش هم میره می ایسته کنار در یخچال!

۲ تا ديگه از دندون های بالايش هم در آمده... سومی سمت راست و سمت چپ
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اولین باربی کیو رو دیروز در خانه جدید مامان ناهيد و بابا شهريار افتتاح کردیم آی چسبید...

کیانا با پولهای خودش که این مدت جمع کرده بود یک دوچرخه خرید... یک دوچرخه خوشگل سفيد قرمز و مشکی... حسابی این آخر هفته بهش خوش گذشت ماها رو هم مجبور کرد که با دوچرخه همراهیش کنیم و خلاصه یک توفیق اجباری نصیبمون شد من که اگه به خاطر کیانا و اون همه شوق و ذوقش نبود عمرا بعد از اون همه BBQ از زیر آفتاب جم نمی خوردم!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کيانا از بچگی عاشق نقاشي و درست کردن کاردستی و این جور چیزاست نسبت به سنش خيلی خوب نقاشي می کنه و در انتخاب سوژه و انتخاب رنگ ها خلاقیت داره هر موقع تولد یکی از دوستاش باشه دوست داره کارت تولد دوستهاشو خودش درست کنه و روی اونو با نقاشی های خودش تزيين کنه و خلاصه اين یکی از کارهاییه که می تونه يک مدتی دختر پر انزژی ما رو مشغول کنه  براش دنبال کلاس نقاشی می گردم حالا که خودش اینقدر علاقه داره خوبه که بتونه با کمک یک معلم خوب بیشتر و بیشتر پیشرفت کنه. اگه کسی در تورنتو کلاس نقاشی سراغ داره ممنون میشم بهم معرفی کنه.



دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
ظرفشویی

دیروز صبح کیانا کلاس پیانو داشت قراره ماه آینده از طرف مدرسه موسقی شون کنسرت اجرا کنن آهنگی که کلاس کیانا اینا دارن روش کار می کنن سه قسمت داره که قبلا ۲ قسمتش تو کلاس کار شده بود دیروز معلمشون Jeff داشت بچه ها رو به ۳ گروه می کرد و به هر کدوم می گفت که کدوم قسمت رو تمرین کنن به قسمت سوم که رسید گفت چون این قسمت از بقیه سخت تره و تمرين بيشتر لازم داره بايد بدم به بچه هایی که امروز تو کلاس از بقیه بهتر زدن ... کیانا و مری ...
دختر گلم... خستگی این رفت و آمد ها و سر و کله زدن واسه تمرینات از تنم در رفت...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
رايان ماشااله روز به روز داره شیطون تر میشه و بعضی وقتها واقعا کنترلش کار سختیه چون فقط کافی یک لحظه غافل شم میبینی  یک چیزی برای خراب کاری پیدا کرده! تازگی ياد گرفته در چیزهایی مثل بطری رو باز می کنه (که با پيچوندن بازمیشه)
و در همین مدت کلی خسارت زده!!! یک بار در روغن رو باز کرد ریخت کف آشپزخانه یک بار مایع تمیز کننده کف زمین.. ریختن شامپو روی موکت اتاق و باز کردن درلوازم آرایش روی میز توالتم و .... 

یک دوچرخه البته چهار چرخه داره که مامان بابام برای تولد ۱ سالگیش خریدن. یکی دو هفته پیش یاد گرفت خودش پا بزنه عقب عقب بره   اون روز دیدیم زد دنده جلو و شروع کرد پا زدن و جلو رفتن... البته ۲ دقیقه بازی می کنه بعد دلشو می زنه و  از دوچرخه می ره بالا و روش می ایسته!! خیلی خیلی خطرناکه چند بار هم افتاده ولی مگه به رو خودش می آره باز هم می ره بالا

از اعضای بدنش مو دندون گوش و (يک جاهای بی ناموسی!!) هم ياد گرفته

راستی چند روز پيش ۲ ساعتی پيش مامانم بود و من کیانا رو برده بودم کلاس برگشتم دیدم به به کلی پسرم تو این فاصله چیز یاد گرفته... دست مامان ناهید درد نکنه
بهش میگیم بع بعی می گه...
رایان: بَََََََََََََََََََََََََََََََََََهههههههههههههه    بَََََََََََََََََََََََََََََََََََهههههههههههههه
پیشی می گه...
رایان: مووووووووو موووووو

(صدای هاپو هم که از قبل بلد بود!)

لی لی حوضک و کلاغ پر و اتل متل هم بلده و خیلی خیلی دوست داره تا واسش اتل متل می خونین تند تند شروع می کنه می زنه رو پاهاش     

وسیله مورد علاقش تو خونه شده ماشین ظرفشویی!!! میره درشو باز میکنه ازش میره بالا و  می ایسته رو درش همین روزهاست درش کنده شه بیوفته وسط آشپزخونه!!
اگه درشو هم محکم چفت کنم که نتونه باز کنه ميره پيچشو می چرخونه و ماشين شروع ميکنه به کار کردن!!! اون روز ماشین ظرفشویی روشن بود و داشت کار می کرد رفت پيچشو چرخوند برنامش قروقاطی شد فکر کنم از آب کشی پريد به خشک کردن... خلاصه ما دیگه نمیدونیم از دست این فسقلی چیکار کنیم  

مامانم اينا پريروز خونشون رو عوض کردن و رفتن تورن هيل و نسبتا از ما دور شدن
البته خيلی خونه قشنگيه حياط با صفا و منظره فوق العاده زيبايی داره... مبارکشون باشه ما هم آخر هفته ها ميريم اونجا و کيف ميکنيم

پي نوشت: ماشین ظرفشویی خيلی زودتر از اونی که فکرشو ميکردم رفت اون دنيا!!!



سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
عکس

اين هم چند تا عکس جديد از بچه ها که هفته پيش تو پارک ازشون گرفتيم...

اگه عکسها ديده نمیشن لينکهای زير را کليک کنين

کيانا و رايان - رايان ۱ - کيانا - رايان ۲

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker