کيانا و رايان

چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥
کی جيش کرده؟

فکر میکنم توی پست های قبلی گفتم که رایان اصلا میونه ای با دایپر عوض کردن نداره هر دفعه کلی بساط داریم به هر حیله و کلکی متوسل میشیم تا بتونیم دایپر آقا رو عوض کنیم از تشویق و تهدید گرفته تا شعر و آواز خوندن و انواع و اقسام شکلک و دلقک بازی ها و...
فسقلی هر چی هم بزرگ تر میشه گول زدنش سخت تر میشه یادش بخیر تا همین چند ماه پیش هم با رو کردن یک اسباب بازی یه ۵۰ ثانیه حواسش رو پرت میکردیم و موفق به عوض کردنش میشدیم ولی مدت هاست که این کلک ها قدیمی شده و دیگه اصلا به این راحتی گول نمیخوره! آخرین متد عوض کردنش به صورت سر پا جلوی تلویزیونه

حالا اینو داشته باشین....

دیروز که رفتم دنبالش حبی جون داشت تعریف میکرد که امروز بچه ها سر دایپر عوض کردن دعواشون شده ..  یعنی چی؟؟؟
یعنی حبی جون پرسیده کی جیش کرده بیاد دایپرش رو عوض کنم رایان ۱ گفته من جیش کردم اون یکی رایان ۲ گفته نه من جیش کردم دوباره رایان ۱ گفته نه من جیش کردم و همین طور برو تا آخر ... هر دو شون هم آمدن رو زمین خوابیدن و آماده برای عوض شدن و همچنان یک و بدو میکنن که کی جیش کرده...حالا هز چی حبی جون میگه صبر کنین دوتاتون رو عوض میکنم کیه که گوش بده...  آخر سر حبی جون گفته بابا جان اصلا من جیش کردم!!!!!!!!  
تو رو خدا میبینین این دو تا وروجک طفلی حبی جون رو به چه حرفهایی وا میدارن

دیشب که باز داشت سر این مسئله بازی در میاورد گفتم حالا که اینطوره الان میگم اون رایان بیاد دایپرش رو عوض کنم که دیدم بدووووووووووو آمد روی زمین خوابید تا عوضش کنم ... حالا تا ببینیم این کلک تا کی جواب میده  
   



چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥
رايان در ۲۵ ماه و ۲ هفته گی!

در حال خوابوندن رایان توی اتاق چراغ خاموش در هم بسته در حالی که هیچ صدایی از رایان نمیآد و فکر ميکنم خوابش برده... بابايی توی اتاق اون وری عطسه ميکنه... رايان: Bless you baba...  من:
يک شب ديگه ... اين دفعه مطمئن بودم خوابش برده ولی هنوز عميق نشده ... صدای آژیر و رد شدن ماشين آتش نشانی و پليس می آد... رايان با چشم بسته: پليس... پليس

از وقتی به کارتون و تلويزيون علاقه مند شده يکسری کلمه های انگليسی هم ياد گرفته... در حالی که دارم براش کتاب میخونم عکس حیوان های توی کتاب رو نشونش میدم و اسم هاشونو ازش میپرسم... رایان: گاو... Chicken ... Pig... بع بع یی  يک کتاب ديگه هم هست که اجزای صورت رو ياد ميده...  رایان: چشم ... گوش... Nose 

دائم توی خونه در حال بپر بپره خودش هم میگه Jump Jump... (اینو از Four Square یاد گرفته)

عکس عروسيمون رو که ميبينه ميگه بابا... عَوووس(عروس)... بنده:(يعنی اينقدر عوض شدم )

وقتی مامانم اینا یا مامان جون باباجون از ایران تماس میگیرن اینقدر قشنگ باهاشون پای تلفن حرف میزنه که نگو  تازه این هفته با ماماش هم حرف زد و کلی دلبری کرد  

یک چیزی هم که خیلی وقته میخوام بنویسم یادم میره... نمیدونم این لغت ماشین گنده رو از کجا یاد گرفته!! هر چی بهش میگم کامیون... تراک... همون موقع میگه ولی فرداش تا چشمش به یک ماشین بزرگ میافته ... با هيجان  ماشین گنده  ماشین گنده

از نظر رایان همه رنگ ها آبی ان! هر بار کلی باهاش کار میکنم سبز قرمز زرد... ولی مرغ یک پا داره اونم آبی

هفته پيش مهمون داشتيم که يک پسر يک سال و نيمه داشتن اگه بدونين اين پسرک ما چه آبرويی ازمون برد! نميگذاشت به هيچ کدوم از اسباب بازی هاش دست بزنه ... يک چيزی ميگم يک چيزی ميشنوين يک کولی بازی در آورد که بيا و ببين گوله گوله اشک ميريخت  ميگفت... مال منه و اسباب بازی رو از دستش میکشید اینقدر هم این پسر بامزه و آقاست که حد نداره بدون کوچکترين اعتراضی ميرفت يک چيز ديگه بر ميداشت ولی به يک دقيقه نرسيده دوباره رايان ازش ميگرفت و اون دوباره با خونسردي ميرفت سراغ يک چيز ديگه... آخر سر ديديم اينجوری نميشه همین طور اشک و تف و مف و لگد بود که براه بود... برای رايان کارتون مورد علاقه اش رو گذاشتيم که از اتاقش بياد بيرون و حواسش پرت شه کار به جايی رسيد که از دور که داریان رو میدید بدو بدو میرفت جلو صفحه تلویزیون دستش رو میگذاشت که نـــــــــــــــــــــــــــــــــه منه (نباید ببینی!).... والا نمیدونم یا تازگی این جوری شده یا چون ما اصلا بچه هم سن و سالش دور و برمون نداریم تا حالا متوجه نشده بودیم

خلاصه که این هم از پسر خسیس و مال دوست ما
 



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥
رايان در ۲ سال و ۱ ماهگی... کيانا و رقص ايرانی!

همیشه سر دارو دادن به رایان کلی بساطی داشتیم شربت رو میریختیم توی سرنگ اینقدر جیغ و داد میکرد که مجبور میشدیم یکی دست و پاشو رو بگیره یکی دهنشو باز کنه و با هزار آرتیست بازی شربت رو توی حلقش میریختیم!!! ... چند هفته پیش که رایان سرما خورده بود یک روز بعدازظهر که بابایی خونه نبود دیدم رایان خیلی آب ریزش بینی داره و باید شربت سرماخوردگیش رو بهش بدم عزا گرفته بودم چطور بدون بابایی این کار رو بکنم... بعد از کلی فکر و نقشه تصمیم گرفتم بجای اینکه شربت رو توی سرنگ بریزم توی همون پیمانه های اندازه گیری خود دارو بریزم بدم دستش...  در کمال ناباوری شربتش رو که طعم انگور هم داشت تا ته سر کشید بعد هم ظرفشو دوباره داده دستم میگه بازم... حالا هر چی من میگم مامان جان این دواست بیشتر نمیتونم بهت بدم گریه گریه که بازم میخوام!!  آخر مجبور شدم یک دو قطره دیگه توی پیمانه بریزم بدم دستش تا رضایت بده  بعد که بابایی آمد خونه و براش تعریف کردم چطوری بهش دوا دادم باورش نمیشد ... باور کنين خيلی موفقيت بزرگی بود   


برای کریسمس یک جعبه وسایل پزشکی اسباب بازی گیرش آمده که توش آمپول و گوشی و فشار خون و... ایناست ما رو میشونه و معاینمون میکنه بعد هم آمپول رو بزور میکنه توی حلقمون میگه دوا بخور دوا بخور...  چیزی که عوض داره گله نداره داره؟؟

اون روز که رفتم دنبالش حبی جون که روزها رایان رو پیشش میگذارم گفت امروز بچه ها سر یک اسباب بازی دعواشون شده بوده رایان شما به اون یکی رایان گفته میکشمت!!!! مامان اون یکی رایان جون اگه این جا رو میخونی اولا که شرمنده! دوما از فردا رایان رو مسلح بفرست دی کر واقعا که از دست این بچه ها...  آخه ما توی خونمون از این اصطلاحات میخورمت و میکشمت و... خلاصه فعل های توی این قافیه برای ابراز احساساتمون زیاد استفاده میکنیم بعدش توی خونه ازش میپرسم امروز به رایان چی گفتی؟ با یک خنده شیطنت آمیز میگه میکشمت ... منم در حالی مرده بودم از خنده ولی نمیخواستم جلوش بخندم گفتم نه میخورمت اونم میگفت نه میکشمت و....

یک چیز دیگه هم حبی جون تعریف کرد... که هر روز صبح که بارنی میگذاره آخرش که شعر آی لاو یو رو میخونه این دو تا فسقلی فوری پا میشن دست های هم رو میگیرن و باهاش میخونن آخر شعرش هم که بچه ها  میدون و بارنی رو با هم بغل میکنن رایان ها هم میدون میرن حبی جون رو بغل میکنن

من به رایان: تلفن رو بده...
رايان: نه بدم!

براش مولتی ويتامين رو به صورت قرص های جويدنی گرفتم که خيلی خوشمزه اس و طعم ميوه داره... من: رايان بيا ويتامينت رو بخور... و يکی بهش ميدم
رایان:مامی مرسی که به من ويتامين دادی

کِم کِش در زبان رايان يعنی کشمش! براشون از این کشمش ها خریدم که توی بسته های کوچیکه هر روز صبح با رشوه دادن یک بسته کِم کِش این فسقل رو راضی میکنم از در خونه بیاد بيرون   

اکثر بچه های اینجا دایره لغت های فارسیشون محدود میشه به حرف هایی که ما توی خونه میزنیم ... کیانا با اینکه از ا سالگی اینجاست ولی نسبتا خیلی خوب و بدون غلط فارسی صحبت میکنه یک روز در هفته هم کلاس خوندن و نوشتن فارسی میره ولی چون توی کتاب کلمه ها کتابی نوشته شده گاهی گیج میشه! اون روز یک صفحه تکلیف فارسیشو بهم داد که چک کنم ببینم درست انجام داده یا نه... دیدم یک قسمت یکسری عکس کشیده و بچه ها باید اسم اون شکل رو کنارش بنویسند... کیانا نوشته بود... آتیش... شونه ... شیش ...  مرده بودم از خنده بعد صداش کردم و بهش گفتم همه اینها درسته ولی تو باید کتابیش رو بنویسی و... طفلی مونده بود میگفت آخه ما هیچ وقت نمیگیم شانه! وقتی ما اینطوری حرف نمیزنیم چرا باید اینجوری بنویسیم 

چند هفته اس دوباره کیانا رو گذاشتم کلاس رقص ایرانی... کیف میکنم وقتی میرقصه ...  برای عید نوروز گروه رقصشون برنامه دارن... ۲ سال پیش هم پیش همین خانم کلاس میرفت و خیلی رقص قشنگی برای عید اجرا کردن ... الان هم با وجود این همه گرفتاری و کمبود وقت به عشق برنامه سال نو هر هفته میبرم و مییارمش با اینکه بابایی غر میزه که اینقدر خودتو خسته نکن حالا کلاس شنا اسکیت روی یخ پیانو و کلاس فارسی و...  واجبه ولی رقص رو دیگه ول کن... ولی اشکال نداره به خصوص که میبینم کیانا خودش هم خیلی علاقه داره ۲ ماه دیگه هم بیشتر به عید نمونده! به بابایی میگم اینو میگی ولی فردا که کیانا روی سن داره برنامه اجرا میکنه حق نداری کیف کنی ها ... بابايی:



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker