کيانا و رايان

سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥
کيانا و تعطيلات سال نو

هفته پیش که خونه بودم سعی کردم هر روز برای کیانا یک برنامه بگذارم که چند روز باقی مونده به تعطیلاتش بهش خوش بگذره...
یک روز ارغوان همکلاسی پارسالش که توی همون ساختمان خودمون زندگی میکنن رو دعوت کردم و کلی با هم بازی کردن و بهشون خوش گذشت... یک روز هم با هم رفتیم مال به یللی تللی و خرید از مغازه مورد علاقه اش La Senza Girl و دوتا شلوار و يک بلوز خريد شام هم همون جا توی فود کورت خوردیم... يک شب هم مادر و دختر رفتيم سينما فيلم Charlotte's Web رو ديديم فيلم قشنگی بود قبلا کتابش رو خونده بود و خوشحال بود که ميخواد فيلمش رو هم ببينه... ديگه براتون بگم يک روز هم نازآفرين یکی دیگه از دوستهای صمیمیش آمد خونمون و به اصطلاح اسلیپ اوور(Sleep Over) کرد و تا فردا عصرش هم خونمون بود این دختر ناز دختر یکی از دوستها و همکلاسی های قدیمی منه که حدود ۱۶-۱۵سال میشه با هم دوستیم... خلاصه اينقدر به اين دو تا قرطی خانما خوش گذشت که حد نداره ... جالبیش این بود که موقع خواب فهمیدن پیژاماشون دقیقا مثل همه کلی ذوق زده شده بودن هر دو لباساشون از ایران سوغاتی رسیده و مال زیر و تن ه کلی ازشون عکس گرفتم که حالا چند تاش رو اینجا میگذارم... يک کيسه خواب (Sleeping Bag) هم کيانا داره که اول تصميم گرفتن هر دو اون تو بخوابن ولی صبح ديدم کيانا رفته روی تخت خودش... فکر کنم جا برای غلت(قلت؟) زدن کم بوده
فردا صبح اش هم کلی به خودشون رسیدن و لباس های مکش مرگ ما پوشیدن و شوی لباس اجرا کردن... از روی یک کتابی که کیانا داره برای خودشون ماسک صورت درست کردن و به صورتهاشون زدن تا پوستشون صاف و شفاف شه (برای درست کردن ماسک رسپی ها رو به من نشون دادن و منم اونی که تهیه اش از بقیه آسون تر بود و توش سفیده تخم مرغ داشت رو بهشون پیشنهاد دادم درست کنن بعدا کمی شاکی شدن که این چرا مثل اونایی که قبلا توی فیلم دیدیم رنگش سبز نشده!!!) دیگه واسه هم ناخن هاشون رو مانیکور کردن و لاک زدن و... خلاصه کلی از این قرطی بازی های دخترونه...
یک روز هم که این خانم گل با دختر عسلش با آمدنشون کلی خوشحالمون کردن... واقعا چقدر دنیا کوچیکه همین طور که با گلدونه گپ میزدیم کاشف به عمل آمد که هم رشته و هم دانشگاهی بودیم فقط با این تفاوت که وقتی اون وارد دانشگاه شده بنده چند سال بود فارغ التحصیل شده بودم... دیگه خودتون پیدا کنین سن پرتقال فروش رو!!!

دیروز هم که اولین روز مدرسه بعد از تعطیلات بود از مدرسه که برگشته بهم میگه صبح توی مدرسه یک حالت عجیبی داشتم احساس روز اول مدرسه هم خوشحال بودم هم هیجان داشتم  قربونت بشم من که ديگه واسه خودت خانمی شدی

پی نوشت: چقدر جای مامان روژینا و مامان فرین توی وبلاگستان خالیه 

اينم چند تا عکس از کيانا و دوستش...



سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥
 

بر خلاف سالهای پیش که تا چند روز بعد از تعطیلات سال نو دلمون نمیامد درخت خوشگل کريسمس مون رو جمع کنیم امسال همون دیشب بعد ار رفتن مهمون ها پایان تعطیلات رو اعلام کردیم و درخت رو جمع کردیم ... چرا؟؟ آها آخه امسال یک آقا موشه توی خونمون پیدا شده که چپ و راست به تزیینات درخت ناخنک میزد توی این مدت یک هفت هشت تا از این توپ ها (اورنومنت) رو یا به جای سیب گاز زد یا به جای توپ فوتبال استفاده کرد و فرستاد اون دنیا یکسری از این زلم زیمبو ها رو هم گوشه کنار خونه سر به نیست کرد خلاصه که پایین درخت کما بیش کچلی گرفته بود! حالا همه اینا فدای سرش همش میترسیدم یک وقت درخت برگرده رو سرش

این فسقل ما یک موقع هایی هم چهار دست و پا و میو میو کنان میاد کنار پامون و مثل گربه خودش رو میچسبونه اینقده کیف میده که نگو تازه گاهی لیس هم میزد که خدا رو شکر فعلا این عادت از سرش افتاده

صبح که بیدار میشه هنوز چشمش رو باز نکرده میره سراغ کیانا... یایا بریم کامپیوتر... تا کیانا چند تا از شو های مورد علاقه اش رو براش نگذاره روزش روز نمیشه

تازگی ها یاد گرفته کلمه Okay رو زیاد استقاده میکنه هر کاری ازش میخواییم انجام بده همچین با لهجه غلیظ میگه اوکــــــــــــــــــی ... خنده داره که بعدش هم کار خودش رو میکنه!!!

جاتون خالی شنبه ای که گذشت با وبلاگ نویس های تورنتویی دور هم جمع شدیم... قبلا افروز و دختر خوشگلش رو دیده بودم با گلدونه و خواهر گلش هم چند بار تلفنی صحبت کرده بودیم ولی این در واقع اولین قرار گروهی بود که میرفتم به قول شبنم جون انگار نه انگار که دفعه اوله همدیگر رو میبینیم واقعا انگار مدت هاست همدیگر رو میشناسیم خیلی جمع صمیمی و خوبی بود کلی گپ زدیم... به بچه ها هم خیلی خوش گذشت... حیف که این وروجک ما نگذاشت بیشتر بمونیم بس که آتیش سوزوند!
جای مامان آیسان و دوردونه و بقیه بچه های وبلاگی هم خیلی خیلی خالی بود... انشالا که به زودی زود دوباره بتونیم از این برنامه ها داشته باشیم.
      



چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥
Great Wolf Lodge

جاتون خالی تقريبا ۱۰روز پيش برای دو روزی رفتیم یک ریسورت توی نیاگارا فالز که خیلی خیلی جای باحالی برای بچه ها بود و کلی بهشون خوش گذشت ... توی هتل پارک آبی سرپوشیده داشت کلی سرسره آبی و استخر موج دار و... از صبح بچه ها توی آب بودن و دیگه مگه رضایت میدادن از توی آب بیان بیرون بریم یک چیزی بخوریم!! خوبیش این بود که به سن رایان هم سرسره آبی و استخر کوچیک برای بازی داشت.. یک اتاق گیم (یک جایی مثل Chuck E. Cheese's) هم توی هتل بود که خوشبختانه اصلا وقت نشد بریم!! شبها هم توی لابی هتل برای بچه ها پیژاما پارتی داشتن همه بچه ها با لباس خواب و تدی بر يا عروسکشون میآمدن و براشون برنامه قصه خونی و شو داشتن...  خلاصه که وسط زمستان همچين جايی برای تفريح خيلی چسبيد

ديگه اينکه اين چند روز تعطيلی عالی بود کمی به کارهای عقب مونده خونه رسيدم و هر شب هم مهمون بازی با دوستامون... اين ۳ روز رو کار ميکنم و هفته دیگه رو کامل آف گرفتم... دیروز هم که Boxing Day بود ولی من نرفتم خرید زیاد حوصله خرید توی شلوغی رو ندارم و نمیتونم درست تصمیم بگیرم ولی در عوض هفته آینده که تعطیلم حتما یکروزش رو میرم مال و از خجالت خودم در می آم

اونروز رايان آمده بهم ميگه مامی مريضی؟ ديدم بابايی از اون ور اشاره ميکنه بگو آره!... گقتم آره... ميگه آخـــــــی ( لطفا با عشوه بخونيد) اينو از اون موقع که مريض بود و ما بهش گفتيم ياد گرفته اينقدر ماچش کردم که نگو اونم خوشش امده بود چپ و راست ميامد ميگفت مامی مريضی؟  

يک کار باحالش هم تازگی اينه که وقتی ازش چيزی میپرسيم به عنوان تاييد کله شو بالا پايين تکون ميده و ميگه آها... آها درست مثل کلاه قرمزی   

کيانا براش از روی سايت Tree House کارتونها و آهنگ های کاراکترهايی رو که دوست داره ميگذاره مثل Four Square و Wiggles و... ۱۰۰۰۰ بار هم تکراری اينا رو ببينه خسته نميشه کلی با هم آهنگ ها رو ميخونن و ميرقصن... جالبه که با اينکه رايان انگليسی بلد نيست ولی کلی شعر انگليسی حفظ شده گاهی هم که داره کارتون نگاه ميکنه احساس ميکنم کاملا حرفاشونو ميفهمه فقط هنوز بلد نيست حرف بزنه البته ما هم اصلا اصراری نداريم فعلا فارسيش کامل شه بعد...

 اینم یک عکس از دومین تولد رایان توی اتاق هتل که روز تولدش هم شمع فوت کرده باشه

کیانا در لابی هتل...

کیانا توی لابی هتل



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Stats Maker